damla
آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما رو عشقشون پا میذارن آدما ، آدم و تنها می ذارن
damla
ایستگاه رودخانه ی شط العرب، ایستگاه آخر می باشد. کسانی که قصد تغییر مسیر دارند، میتوانند با تغییر خط، به خطوط " اروند رود - خلیج فارس ، کارون و دجله و فرات به مسیر خود ادامه دهند " [بلندگوی متروی تهران]
damla
گریه ها را گرچه پنهان می کنم اشک های بس هویدا می شود خنده بر لب گرچه می گویم سخن غم ز داغ واژه پیدا می شود بال و پر می سوزد اما باک نیست دوری پرواز آبم کرده است در قفس عمریست عزلت پیشه ایم عاقبت صیاد رسوا می شود... تنهاتر از همیشه به انتظار نشسته ام مرد کویری
damla
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
damla
میان من و تو
سکوت
میان من و رویاهایم
فاصله
در سکوت و فاصله آرام می گیرم.
همچون کوهی استوار و دور از دست
تنها برای انعکاس صدای تو و صدای آدمها...
رسم تو رفتن است
هر کجا که می خواهی برو
اما من تو را در قلب خود
همیشه نگه خواهم داشت
هر کجا که می خواهی برو
بدان که از قلب من
پا بیرون نخواهی گذاشت
damla
امشب، در اندیشه باران خورده ام، چه کسی قطره ها را می چیند و، طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟ چه کسی؟ برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد شاید حادثه ای کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است نمی دانم اما دیگر فاصله ائی نمانده، من در ژرفای احساس تو شنا میکنم، تا فردا که در گنجه خیال تو پنهان شوم چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن همچو، بادبادک دست کودکی، که در اوج بی صدائی میرقصد یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود
damla
انسانهای موفق دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا به خواسته هایشان برسند خوشحال می شوند. متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالی می پذیرند و به راحتی عذرخواهی می کنند. آنها از توانایی هایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمی شوند. آنها خوشحال می شوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا خوب به نظر برسند بیشتر از کسب افتخارات شخصی شان لذت می برند.
damla
چــقــدر گـریـه و زاری؟ ، کـی تـمـومـه بـی قـراری؟ کـی میای پیشم بمونی؟ ، کی تو ناممو میخونی؟ راسـتـی تـو مـیای کنارم؟ ، تو میدونی بی قرارم؟ غــیــر تــو کــســی نــدارم ، زود بـیـا تــاب نـمـیـارم راه مـن از تـو جدا نیست ، دل من که بی وفا نیست داره تـو غـمـت مـی سـوزه ، مـیدونی دنیا دو روزه؟ تو میگی عاشق نمیشم ، تو نمیمونی به پیشم امـا دل حـالـیـش نـمـیشـه ، آخـه عشقت زندگیشه
damla
چقدر دلم یک آغوش گرم و ساده میخواست تا همهی دلتنگیهایم را درون آن با صدای بلند حراج کنم... وقتی او آغوش عاشقش را برایم باز کرد، یا بهتر بگویم؛ وقتی من توانستم، از بین آن همه آغوشهای کذایی، آغوش همیشه باز این عاشق پیشهی فارغ از نیاز را لمس کنم؛ رفتم، با ابهام عشق... وای که باورم نمیشد گرمایی اینچنین را؛ بی منت، همه را خرید؛ همهی دلتنگیهایم را، به قیمت حقیقت عشق. و من خیال کردم؛ عاشق شدهام... حال دلتنگیهای عاشقیم را کجا فریاد بزنم؟! آغوشش، باز هم باز بود؛ رفتم، با ابهام عشق... و من خیال کردم که عاشقتر میشوم فقط، ولی سوختم در آغوشش...
damla
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید
damla
وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می تونه انجام بــده وقتی5 ساله بودم: بابام خیلی چیـــز ها می دونه وقتی6 ساله بودم: بابام ازبابا ی تو باهوش تره وقتی 8 ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقاً نمی دونه وقتی 10 ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئــناً متفاوت بود وقتی12 ساله بودم: خب طبیـــعیه پدردر مورد آن مورد چیزی نمی دونه،اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیــر است وقتی14 ساله بودم : پدرو خیلی توجه نکن، او خیلی قدیمی فکـــــر می کنه وقتی 20 ساله بودم: آه خدای من!اواز جریان روز خیــلی پرت اســــــــت وقتی 25 ساله بودم: پدر کمی در باره ی آن اطلاع ندارد .باید این طور باشد،چون او تجربه ی زیادی دارد وقتی 35 ساله بودم: بدون مشورت باپدرم کوچکترین کاری نـــــمی کنم وقتی 40 ساله بودم: متــعجبــم که پدرم چگونه آن جریان راحل کرد!او خیلی عاقل ودانا بودودنیایی تجربه داشت وقتی 50 ساله بودم: اگر پدراینجا بودهمه چیـــز رادراختیار اوقرار می دادم ودراین باره بااومشورت می کردم خیلی بد شدکه نفهمیدم اوچقدرفهمیده بود.می توانستم خیلی چیز ها رااز او یاد بگیرم
damla
سن یاریمین قاصیدی سن اگلش سنه چاى دئمیشم خیالینى گوندرهیب دیر بس کى من آخ- واى دئمیشم آخ! گئجهلر یاتمامیشام من سنه لاى- لاى دئمیشم سن یاتالى، من گؤزومه اولدوزلاری سای دئمیشم هر کس سنه اولدوز دئیه اؤزوم سنه آى دئمیشم سندن سونرا، حیاته من شیرین دیسه، زاى دئمیشم هر گوزهلدن بیرگول آلیب سن گؤزهله پاى دئمیشم سنین گون تک باتماغیوى آی باتانا تای دنمیشم ایندى یایا قیش دئییرم سابق قیشا یاى دئمیشم گاه طویووی یاده سالیب من ده لى، ناى- نای دئمیشم سونرا یئنه یاسه باتیب آغلاری های هاى دئمیشم اتک دولو دریا کیمى گؤز یاشیما، چاى دئمیشم عمره سورهن من قره گون آخ دئمیشم، وای دئمیشم استاد شهریار
damla
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود، من در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم. تــک و تنــهـا! مي شکنم به خدا مي شکنم...!
damla
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است...!