damla
پسر به دختر گفت: دوستم داري؟! اشک ازچشماي دخترجاري شد ، مي خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت: اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينکه من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم... دختر سرشو پايين انداخت و گفت : ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من ... من بدجوري عاشقت شدم. پسر دستاي دخترو رها کرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد. دخترفرياد زد: مگه دوستم نداري ؟؟! پس چرا داري ميري؟ پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم
damla
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفائل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
damla
یکی بود یکی نبود یه روز زمین عاشق خورشید شد و گفت دورت بگردم ! بعدش تا ابد موند تو رودربایستی
damla
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم : یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه : ۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن .
damla
آرزوهات رو يه جا يادداشت کن ؛خدا يادش نمی ره ولی تو يادت مي ره چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود.......
damla
مي ترسم از نبودنت... و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" مي خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت...
damla
تو خراب من آلوده نشو غم این پیکر فرسوده مخور قصه ام بشنو و از یاد ببر بهر من غصه بیهوده مخور تو سپیدی من سیاهم خسته ای گمکرده راهم تو به هر جا در پناهی من به دنیا بی پناهم تو طلوع هر امیدی من غروبی ناامیدم
damla
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیم و باختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول میدونستم قایقم شکستنی بود
damla
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت او مرا در حسرت فردا گذاشت غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت او مرا تنها تر از تنها گذاشت …
damla
هم صدایم باز کن در رابه من من ندارم طاقت دوری تو من غریبانه گذشتم از دلم تا گزندی ره نیابد سوی تو من اگر یک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوی تو می روم تا از کنارت بگذرم این مسافر می رود از کوی تو کوله بارش خاطرات بی زوال قلب او زنجیر در جادوی تو تو غریبانه گذشتی از دلش این غم غربت شبیه موی تو باز کن در را به رویش لحظه ای تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو
damla
هنوزم چشمای تو... مثل شبای پر ستارست هنوزم ..بودن با تو مثل يک عمر دوباره ست هنوزم وقتی می خندی... دلم از شادی می لرزه... هنوزم با تو نشستن ... به همه دنيا می ارزه... اما افسوس ...تو رو خواستن ... ديگه ديره... ديگه ديره... ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گيره... نمی گيره .... ....
damla
گل من! كاش از اين فاصله حس ميكردي لحظه هايم همه از دوري تو دلگيرند
damla
نه اینکه نخندم...نه! اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم تمام خطوط این خنده های خواب آلود با های های گریه های شبانه از رخساره ی خسته و خیسم پاک میشوند!
damla
براى او مينويسم او كه تنش بوى گلهاى سرخ را ميدهد براى او كه قلبش به وسعت درياست و قايق قلب من در آن غرق شد رفت و من تنهاتر از تنها شدم
damla
هر آنکه یار خواهد بسیار ولیکن فرق دارد یار با یار دل من سایه ی لطف تو میخواست وگرنه سایه ی دیوار بسیار