damla
خــوب ِ مــن ، . همین جا درون شعرهایم بمان . تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد . به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛ . من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها . شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان . تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
damla
می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! باور کن تقصیر من نبود من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم نمی دانستم گریه را دوست نداری حالا هم هروقت بیایی عزیز لحظه های تنهایی منی اگر بیایی من دلتنگی هایم را بهانه می کنم تو هم دوری کسانی که دور نیستند... در راهند... رفته اند برای تاریکی هایت یک اسمان خورشید بیاورند... یادت باشد من اینجا کنار همین رویاهای زودگذر به انتظار امدن تو خط های سفید جاده را می شمارم ...
damla
گیچ و افسرده ، دپرس ، آشفته ، گیج ، داغون ، بی حال ، کسل ، غمگین ، ناراحت ، دلشکسته ، خسته از زندگی ، غمگین ، دلتنگ و... میخواین بدونین اینا چیه ؟ حال و روزم هستش . خیلی های دیگه هم هست که نشد بنویسم اما خیلی حالم بده... اصلا نمیفهمم چکار میکنم یا چی میگم... اصلا تو حال خودم نیستم... بقول مادرم مثل سگ پاچه میگیرم... حالم بهم میخوره از این زندگی... خیلی دل شکستم... خیلی ها دلمو شکستن... حتی حوصله ی نشتن پای کامپیوتر ندارم منی که عاشق کامپیوتر بودم هرگز خسته نمی شدم... دارم ب این فکر میکنم که بیماری اعصاب دارم... یعنی فکر ک نیست... از رفتارم معلومه... خیلی خستم... دیگه حتی گریم هم نمیاد... دلم واسه خودم ، خود قبلیم تنگ شده... همون وهاب شاد ، پر انرژی ، احساسی ، همونی که طاقت نداشت ناراحتی دوستاش رو ببینه حالا ببین به چ روزی افتاده... دلم واسه خودم تنگ شده... نمیدونم میشه یا نه اما کاش باز بتونم بشم همون خود سابق... خیلی دلم پره... کاش بشه... کاش...
damla
به روزها اعتماد نکن.. روزها به فصل که می رسن رنگ عوض می کنن.. با شب بمون اگر چه تاریکه ولی همیشه یک رنگ و.....یک دست.!!!
damla
با تمام قصه های ناتمام این کاغذ پاره ها
با تمام غصه های سر بسته ی مدفون در کنج اتاق های قدیمی احساس
یک جا
همین جا
میان تمام ستاره های متلاشی شب هایمان خواهم مْرد...
damla
ساعت از نیمه گذشته.... دلم یه جوریه... هی ضعف می کنه....... دلم می خواد برم رو پشت بوم و ستاره هارو بچینم از تو آسمون...... دلم می خواد این حس قشنگ رو با یکی قسمت کنم....... قسمت کردم ولی انگار دوست داشتم خودمو فنا کنم ........... ضربان قلبم نا منظمه.نفسام به شماره افتاده.......... چرا امشب اینجوری شدم.انگار همه چیز قشنگتر از همیشن.......... انگار تا الان کور بودم و هیچی رو نمی دیدم... چه قشنگم امشب.... چقدر همه چیز جذابه و قشنگه....چقدر یه دوست خوب تو این موقع مفیده...... حرف زدن کلی آدمو آروم می کنه....ولی من اصلا دلم نمی خواد آروم بشم.... دلم می خواد نفسام همچنان به شماره بیفته......قلبم تند تند بزنه.... دستام یخ زده باقی بمونه... دلم می خواد با خدا حرف بزنم....با هر ضربان قلبم بهش نزدیکتر می شم... من عاشق خدام......... این موقع شب ... تو این سکوت....تو این حالت ......
damla
دلم بارون می خواد ... یک پیاده روی تموم نشدنی ... دستی که دستام رو بگیره ... چشمی که از عشق به من برق بزنه ...
damla
من خواب دیده ام که کسی میآيد من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام و پلك چشمم هي مي پرد و كفش هايم هي جفت ميشوند و كورشون اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره ي قرمز را وقتي كه خواب نبودم ديده ام كسي مي آيد كسي مي آيد كسي ديگر كسي بهتر!!!!!!!
damla
شب از نیمه گذشته و من در هجوم روشنی دست ها ی بی اعتماد... در برخورد باران باورها ی شکسته و خاک ... راه خانه ام را جایی همین نزدیکی ها روی یکی از همین ریسمان ها ی بهم ریخته گم کرده ام انگار... شب از نیمه گذشته و جز باد صدای هیچ پایی میان سکوت شبانه ام پرسه نمی زند... باید تندتر بروم... اما من به پرده هایی این چنین تیره که روی تمام پنجره های شهر دلمه بسته اند عادت ندارم... من از اضطراب روشن این همه خاموشی می ترسم... شب از نیمه گذشته و من در برخورد این همه دیوار گر گرفته ام انگار... راستی من راه خانه را در کدامین کوچه... روی کدامین ریسمان... به کدامین باد... سپردم تا خشک شود... که این گونه گیج می زنم هنوز!
damla
" باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم... "
من راه خانه ام را گم کرده ام...
اسامی آسان کسانم را... نامم را...
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان جند چراغ دور که در خواب مسافران مرده بودند....
من راه خانه ام را گم کرده ام....
آیا آرزوی مرا در خواب نی لبکی شکسته ندید...
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
شاید
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم..."
damla
انگاه که دفتر محبت خاطرات را ورق زدی انگاه که زیر پاهایت خش خش برگ های حرف هایت را حس کردی هرگاه میان ستارگان آسمان، تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار هم که شده در گوشه ای از ذهن ملامت بار خود از ته قلبت فریاد بزن همانگونه که من آرزوی فریاد نامت در خاطرم ماند فریاد بزن : یادت بخیر
damla
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
damla
کاش می شد هیچ کس تنها نبود کاش می شد دیدنت رویا نبود گفته بودم با تو می میرم رفتی و گفتی که اینجا جا نبود ! سالیان سال تنها مانده ام کاش روز دیدنت فردا نبود ! من برای عشق ورزیدن کمی دیر آمدم من پر از دردم غریبم سخت دلگیر آمدم کاش باران می شدی بر این شوره زار کاش من هرگز نبودم از نگاهت شرمسار