damla
دیدی دلم شکست؟ دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود؟ دیدی که چه بی صدا دل پرآرزوی من از دست کسی که ندانست قدر آن افتاد برزمین دیدی دلم شکست؟؟؟!!...ا شکستم آنقدر که دیگر خرده هایم را هم نمی توانید جمع کنید
damla
ای همه کس،ای همه چیز... پروردگارا! درآنسوی پل تنهایی ها تنها تو را دارم،ای محرم اسرار برایت بارها گریستم وتو شادی را با قاصدکها برایم فرستادی.ای زیباترین زیباییها چگونه اندازه دوست داشتنم را نشانت دهم ؟!
damla
در این هستی که قطره هستم از جنس عشاق با باده مستم با یک نگاهش من می پرستم به عشق صانع من دیده یستم گر خالق من نبود کنارم دلخوش مباشد روح و روانم گاهی ز وقت ها من در خطایم معشوق زیبا پوشد سزایم شکرت خدایا که بنده هستم خوب یا بدم من دلداده هستم ای خالق من مکن رهایم زین روزگارم مکن سیاهم
damla
رئیس جمهور آمریکا داشت با نخست وزیر انگلیس صحبت می کرد. یکی از مهمانان جلو آمد و پرسید شما دارید در باره چی صحبت می کنید؟ رئیس جمهور آمریکا جواب داد ما داریم برنامه هی جنگ جهانی سوم را می ریزیم. می خواهیم 14 میلیون نفر را، به علاوه ی یک دندانپزشک بکشیم. مهمان گیج شد و پرسید: چرا می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟ رئیس جمهور رو به نخست وزیر انگلیس کرد و گفت: نگفتم؟ هیچ کس در مورد اون 14 میلیون سوالی نمی کنه
damla
I always thought our kind of relationship only existed in our dreams.... Now I have found out our kind of relationship is even better than our dreams and the love that I have discovered is all for you....
damla
مي آيم دل سنگينت را بنوشم مي آيم تا ديگر شانه هايت را نبوسم و جا پايت را جنگل شمع بکارم مي آيم تا بر لختي سينه ات ببينم نقش زخم هاي مرا نکنده باشي با برف مي آيم تا بر شانه هاي تو مصلوب شوم تا بر فرق تو خيزاب هاي اردن باشم. مي روم اما نخواهم مرد تا ننوشانمت واپسين رمق جامم را نخواهم مرد اي ذکر تماشايي! مي روم کوچه ات را پس دهم بليت بخت آزمايي را پس دهم من را پس دهم هي نگاه کن: تنهايي من هميشه ميرود ميرود... زندگي و مرگ:سفر در صفر است و از نها تا لا خدا بر رحمت خود بي رحم خواهد ماند. خاکستر اشراق را هم ققنوسي نخواهد بود وقتي به تو شبيه کرده مرا اين عدم تشابه من با ممکنات اين لا محال که تو در سال ثالث ناپديد شوي تا من سهراب تو باشم عاشق ميمانم اما عشق را هم نمي خواهم عاشق مي مانم اما نخو
damla
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن در شرم زار نفس دم به دم ... عشق را توقيف كرده اند. هذيان يله بودن دشنه ايست - بر قلب ناپاك. حتي اگر تقدير را چاره باشد تخدير را چه كني؟ كه تو از درون ويران شده اي تو آن ميكده بودي كه اكنون، در مرز كسالت هنوز را به روز مي كني. جامت رنگ باخته و صدايت نيز. اما دلت در اين واپسين لحظه آخرين نگاه - خواب شيرين مي بيند. نگاه عاشقانه ات را پنهان كن بگذار نوشكفته گل در باغ جوانه زند. تو خفاشي تو ... تو چونان نقش زيبا بر كاشي مرده اي اما دلت زيباست خاطرت زيباست. نگاه عاشقانه ات را پنهان كن. پنجره پژمرد از گريه آه، چه بيرحمانه فرسودم. من آخر جوان زيباي شهر بودم. در اين غربت در اين شبها پژمردم. اينك، تنها به انديشه او دم به دم مي نهم - تا يك دم بر او گويم از هر چه گذشت و مي گذرد. توانم نيست
damla
زماني جايي از اشتقاق خواندم.... از ريشه يابي« آدم که از عدم»* مي آيد... و «ياءس از سعي »* و به دنبال ريشه خودم گشتم و به دنبال ريشه تو نيز... دانستم که من از حقيقت ماندن مي آيد و تو از توهم عبور... آنگونه که زن از زنده شدن و مرد از مردن.... و عشق از سوختن و دم نياوردن.. باز هم تو ... که ريشه عشق را هم از دست پاچگي نام تو گم کردم گم......
damla
با من سخن بگو براي آنکه ديده ام لبخند پريده رنگت را زخم هاي پنهانت را چه دور از خانه، مي داني که تنها نيستي؟ امشب بيارام اي نور دلپذير تابستاني ديروزهاي تکه پاره، گذشته چه دوردست است و زمان چه به سرعت مي گذرد چه گذارست زندگي آن لحظه هاي تباه شده هرگز باز نخواهند گشت و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد در وراي روياهاي من هميشه همراه من به درخشش در مي آيي ناگهان در مقابل چشمانم اي آه آخرين رو به خاموشي اما خورشيد هماره طلوع خواهد کرد و زخم ها خشک خواهند شد از آنچه در حال آمدن است، رويا تازه در آغاز است و چه زمان نادرستي را براي لبخند برگزيدم چه گذراست زندگي آن لحظه هاي تباه شده باز نخواهند گشت و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد
damla
طبق آهنگ بگو منو کم داری از کامران و هومن یه مطلب خالی خوردی عجب ضد حالی یه پست ویرایش شده روی دسکتاپ مدیر بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو مطالبش را خوندی از زیباییش انگشتات را بریدی بگو التماسش کردی بگو دستش را ماچ کردی بگو به پاش افتادی همون پایی که روسرته بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو که اشکت دراومد وقتی b.j زد به سرت بگو دنبالش دویدی تا به آسمون رسیدی ( زرشک ) بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو
damla
پرده ها را، مي گويم، پس بزن، ببين چگونه چون حلزون، با تني خيس از برگي به برگي ديگر مي خزم، و به جست و جوي آغوش، آسمان تو عشق عشق، پرنده مي نويسم، در ابتداي بهار، در آستان نام سبز تو. حالا بخواب، مي گويد، تا بنگري چگونه چون سرو، يا مثل تاکي مست سايه انداخته ام بر تو، با هفت آسمان، آغوش، و دو خوشه ي انگور .
damla
مي گويند: بتاب! از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي! و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم! مي گويند: بخوان! از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده! و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم! مي گويند: برقص! از بلنداي ناز تا خواهش نياز! و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم! مي گويند: بمان! از ديروز روز تا فرداي شب! و من... و من مي روم! که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند! مي روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فرداي روزتر؛ اما؛ آخر بي همسفر که نمي شود پريد! بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد! تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را! و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!
damla
قرارمان فصل انگور... شراب كه شدم بيا... تو جام بيار... من جان... جام را خالي از جان كن،هراسي نيست.فقط تو خوش باش.همين مرا كافيست!
damla
دستهايم را که ميگيري... حجم نوازش لبريز ميشود! گويي تمام رزهاي زرد باغها با دستهاي بي دريغ تو براي من چيده ميشوند و قلب من پرنده اي ميشود به پاکي بيکران نگاهت پر ميکشد... و در آن وسعت بي انتها در خاکستري اندوه ابرها گم ميشود دستهايم را که ميگيري... نگاهم اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور در آبي فضا رها ميشوند و بغض گريه ها از شنيدن نفس زدنهاي روح زير هجوم آوار سرنوشت بي صدا شکسته ميشود... دستهايم را که ميگيري... عبور تلخ زمان را ديگر نميخواهم که باور کنم.....!