damla
قاصدک از گروه آرین.......
damla
نمی دانم ماشه بر وزن لاشه می چکد یا دستور از بالای نام تو بیگدار به آتش می زند مراکه همیشه جای شقیقه ام میان گلوله هایت خالی است و همیشه یک صندلی باز نشسته در گوشه پارکی ُ پیری مرا انتظار می کشد. نامه ننوشته ات که به دستم رسید دچار سکوت شدم تا بحال هیچ گونه کاغذی نگاه مرا اینگونه مچاله نکرده بود یک شب نگاه تو کافی است تا همیشه چشمهایم کبود بماند. « دستهایم به تو فکر می کنند وقتی زیر چانه ام مشت می شوند »
damla
در خانه ات هستی ومیبینی در ژرف اقیانوس آرام نسل ماهی هزاران سال پیش از ما نابود گردیده است در خانه ایت هستی و می خوانی نور فلان سیاره ، صدها سال نوری تا بگذرد از کهکشان ما پهنای این هفت آسمان را نور دیده است در خانه ایت هستی و از اینگونه بسیار هر روز می بینی و می خوانی و می دانی . اما نمیدانی اینک سه روز است همسایه ات تنهای تنها در اتاقش از این جهان بی ترحم چشم پوشیده است همسایه بیمار همسایه تنها داروی قلبش را در استکان هم ریخته ، نزدیک لب آورده ، آه ، اما ننوشیده است آشفتگی هایی گواهی می دهد تا با خبر سازد شما را یا شمایان را بسیار کوشیده است ! همسایه ای امروز می گفت : - البته ، با افسوس -
damla
عشق دل را بیقرار می کند و چشم را گریان چشم هایی که برای عشق ، اشک می ریزند ، بسیار مقدس هستند عشق صدای تیک تاک قلب عاشق است قلبی که هر لحظه احساس می کند در حال خاموش شدن است عشق صدای نبض زندگی است زندگی و دار و ندار یک عاشق ، در عشقش خلاصه می شود ای کاش معنای واقعی عشق را درک می کردیم ای کاش هر لحظه ای با عشق نفس می کشیدیم ای کاش فاصله ها را با رنگ زیبای عشق ، زیباتر می دیدیم ای کاش عشقی وجود داشت که هیچگاه از بین نمی رفت ای کاش تمام عشقهایمان جاودان بود و زیبا ای کاش زیبایی و پاکی عشق را درک می کردیم عشق زیباست به زیبایی و پاکی یک نگاه ساده عشق مقدس است به تقدس یک قلب عاشق و شیدا عشق تکان دهنده است حتی اگر یک عشق خیالی باشد حتی اگر سکوتی بس عظیم در آن نهفته باشد عشق زیباست حتی اگر تنها یادگار از عشق ، حسرت جدایی باشد عشق دوست داشتنی است حتی اگر زیر بار غم عشق ، شکسته شویم عشق مقدس است حتی اگر رویایی بیش نباشد ای کاش می شد حرف یک عاشق رااز نگاهش خواند و صدای قلب بیقرارش را شنید عشق را دوست دارم حتی اگر عاشق بودنم جرمی بیش نباشد و عشق صدای فاصله هاست
damla
چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا ! آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !... چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !... لب تر کن تا دیده تر نکنم !.... (( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))..
damla
قهر دوري باز گلويم را گرفته است وگرنه آوازکي ميخواندم... ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم. غصه دوري تند چشمانم را بسته است وگرنه نگاري ميکشيدم سر (دل)را به تعجب مي آوردم بغض دوري .... آه دست شکسته ام وگرنه من کجا توقف ميکنم؟ مينوشتم .. مينوشتم تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟ نه باد را ديده بودم نه باران را اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟ نه اشک را ديده بودم نه گريه را اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟ آه ..... چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من تنها چيزي که از تو ديدم گل من نوشته بودي: هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
damla
قهر دوري باز گلويم را گرفته است وگرنه آوازکي ميخواندم... ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم. غصه دوري تند چشمانم را بسته است وگرنه نگاري ميکشيدم سر (دل)را به تعجب مي آوردم بغض دوري .... آه دست شکسته ام وگرنه من کجا توقف ميکنم؟ مينوشتم .. مينوشتم تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟ نه باد را ديده بودم نه باران را اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟ نه اشک را ديده بودم نه گريه را اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟ آه ..... چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من تنها چيزي که از تو ديدم گل من نوشته بودي: هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
damla
ترکی آذری...........تبریز هنرمندلری
damla
اي لحظه هاي من كه درآخرين پناهگاه زمان خفته ايد اي لحظه هاي من كه سازنده و معمار گذشته من بوديد كه اكنون آغوش زمان را رها مي كنيد تا آينده ام را بسازيد با ظرافت گذر خود چه كرديد با دل بي سوداي من ؟ اي لحظه هاي خوب و زيبا اكنون كه مي روم براي سير و سفر اين آخرين وقار كهنه گذشته ها را مشكنيد اي لحظه هاي من كه از من گريزانيد بي شما به استقبال آينده مي روم بي شما به انتظار آن مي نشينم كه نه مي دانم چيست و نه مي شناسمش
damla
احساسم بهم می گفت عشق خیلی زیباست ولی نه تا این حد می گفت یعنی رهایی از تنهایی ولی نه تا این حد می گفت یعنی فدا شدن برا کسی که دوستش داری ولی نه تا این حد می گفت یعنی پرواز تا اوج آسمونا می گفت یعنی زندگی تو خواب و خیال زندگی که تو فقط می تونی اونو تو خواب و خیالت اونو ببینی شادی هایی که فقط تو خواب و خیال می تونی دنبالش می گردی ولی نه تا این حد الان می دونم خیلی ها هستن که به گفته من ایراد دارن منم مثه اونا به گفته خودم ایراد می گیرم آدم وقتی عاشق می شه اون شادی ها رو می تونه تو زندگیش پیدا کنه آدم وقتی عاشق می شه از زندگیش سیر نمی شه کلی بگم سیر شدن از زندگی براش معنایی نداره آره عشق خیلی زیباست