damla
برای آغوشی که..... خیلی هم مطمئن نیستم مال من باشد...
damla
همه چیز را یاد گرفته ام تو نگرانم نشو... یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو ... همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام که بی تو بخندم یاد گرفته ام بی تو گریه کنم.. یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم تو نگرانم نشو ... فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
damla
تو رفته ای و من مانده ام قصهی تکراری نوشتن ندارد...
damla
نداشتنت ٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت بدون مکث پاسخ منفی دادنت .و عشقی نیست... جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت . این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم: هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است
damla
اینهمه من دلتنگ بودم!.. حالا تو قدری بی قرار بمان! چه می شود؟
damla
هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو
دلی را به دریا زدم
که از آب
واهمه داشت...
چـه سـاده
بـه اعـتبار دسـتـانـت
زمیـن خوردم!!!
damla
در خیال من بمان... اما خودت برو .. آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو !
damla
اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است...! اینجا گم که مى شوى به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند...!
damla
به یاد آرزوهایــــــم سکوتی میکنم بالاتر از فریــــــاد...
damla
بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم بی تو من تنهاترینم عاشقم عاشق ترینم بگو که این رو می دونم حالا که از عشقت دیونه ام بگو که با تو می مونم ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم بی تو من تنهاترینم می خوام از دست تو گهواره بسازم سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم می خوام اون چشم های دریایتو ایینه کنم با نگاه به توی چشم هات دردم رو تازه کنم تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام بی تو من تنهای تنهایم دل به خلوت تو بستم
damla
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد Why do you like me..? Why do you love me? چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟ I can't tell the reason... but I really like you دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم You can't even tell me the reason... how can you say you like me? تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟ How can you say you love me? چطور ميتوني بگي عاشقمي؟ I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
damla
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا ، شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا، تا کی، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستیام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
damla
این که می گویم می روی !؟ یعنی ... می شود نروی ؟ یعنی ... حالا که می روی زود بر می گردی ؟
damla
تو ويترين زندگي به عروسكي نگاه نكن كه نمي تواني آن را به دست آوري چون آن فقط تو را وسوسه مي كند كه عروسكي را كه داري نيز از دست بدهي
damla
پرسید زمن کســی بگـو یـــار تـو کیست توصیف از او بکـن بــگــو در او چیست گفتم چـه بگـویــم رخش ای دوسـت نیـکوست خورشید صفت وصف رخش هم در اوست ***** زلــف او را در سیــاهـی شــام یــلــدا دیده ام بوی خوش از قامتش از بس کـه گویا دیده ام ابرویش همچون کمان گویی که با تیر مژه خویش را در عشق او هر لحظه رسوا دیده ام ***** چونکـــه دیــدم لعل زیبایــــش انارم یاد شد سرخــی لـب های رنگـیـنـش به دل فریاد شد شهد و شکر شرمگین شد پیش گفتـارش همه با خــــرام قــد او آهــــو زبـــنــد آزاد شد ***** خواستـم تـوصـیـف عشـقـش رابه دل انـشا کنم واژهٍ زیــــبا نــدیــدم تــا ســخــن پــیــدا کنم خود بـــرایـم بهـتریـن شعر بهارین عشق بود دیــدم اندر بــنــد او دل را چــرا غـوغا کنم