دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

damla
زن - مجرد
امتیاز: 1587

دنبال‌شدگان

(102 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(295 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

damla
damla

به غم ها پشت پا زن نا زنینم بزن لبخند از شادی که بینم به چهرت عالمی عشق ومحبت چو باشد هر کجا من هم قرینم دو چشمت نازنین غمگین مبادا همی خواهم به پهلویت نشینم امید و آرزویم دوستی هاست تو هستی اولین و آخرینم

damla
damla

رنگ حنــا به دست زند نقش شادمان خوش بخت آنکسی که ز آفت شود امان آری شکیب در کف رنگ حـنـا خوش است در تا زه گی طراوت و شادیست هم چنان دل شاد می شود هر که برنگ حـنـا رسد در روز عید و جشن شده این بس امتحان رنگ حـنا خوش است به رنگینی جهان لبخند بر لبی که نـشـیـند به هر زمان عشق حـنا که بر دل پر آرزو نشست جای سوال نیست بسی خوش بود همان دیگر تـمــیز نیست به چشم حــنای ما شاه، گدا و معــتـبر و حــور با جــنان آزار کی رسد، به کس از برگ سبز او دلشاد گشته است بدان پیر وهم جوان کین، عدو و نفرت و خواری نخواهد او پر مهر قلب اوست عزیزم به هر مکان

damla
damla

ای که تا روز قـیامـت در دل من خانه داری در مـحـبـت دیـدمـت که مـسـلک پر وانه داری دوستدارم میپرستم و این محـبـت را به چشمت با نگاهت لحظـه ها را هر زمـان دیوانـه داری مست مستی عشق را با مستی ات بس مست کردی ساقـی مستانه ای در دست خود پـیـمانه داری خواب را معنی کدامست بس که بیدارم بیادت در پـنــاه آرزویــــــم نـــــــعـرهء مـسـتانـه داری کی شوم هوشیار، مستی را به باور چون گرفتم مست مستم دوست دارم تا به این دل خانه داری

damla
damla

محرم رازت نبودم اما بودي محرم من تا هميشه نازنينم بوده غمهايت غم من دستت بر دستم نبود اما بود نگاه با هم ای دلربا نبود دور نگاهت از چشم من دلم شکستی و همسفری دوری ها گشتی امید برگشت تو بـود خـواب چشم من کاش ميدانستي امشب آتشي در سينه دارم تا بيائي، ناجي من گلي دهي در خواب من سوختم چو شــمع سوزان هـــر شـــبانه تو نماندی اما بود یاد تو پروانه غم من چه گــویم زفـــراق و دوری تو نازنین نبودی و ندانی که همیشه در بـندم من راز نـهفته تو بود نـهـفـته در دهان من هم در جان وهم در تن وهم در چشمان من

damla
damla

غروب عشقم را در نگاهت به تصویر کشیده ام قتل گاه خورشید را دامن رنگین آسمان شاهد است صلیب کوه هندوکش حمل را زمزمه میکند چشمک ستاره گان کمر مهتاب را می شکند پروین بر مهتاب می خندد زهره سرایشگر نغمهء غم انگیز است چه بی رحم است آسمان خوابم نمی آید به تو! می اندیشم صبح کاذب صداقت عشقم را به با ور نگرفته است نمازم را به به سوی تو رو میآورم نیت می بندم سلامم را به باور عشقت که غروب نگاهم را باوریست بر طلوع دوبارهء تو! بر کت میدهم که خدای عشق منی دوستت دارم و به تو می اندیشم

damla
damla

آرزوی وصل او دارم در دل و جانم پس چرا عاشق نمیشم؟ در تلاش دیدنش هستم و حیرانـــم پس چرا عاشق نمیشم؟ هر زمان بینم روی او، در من شگـٌـــفــــد یک آرزو می خـــورم حسرت و، در بند زندانم پس چرا عاشق نمیشم ؟ گذر دارد او ز پهلویم نـــــینــدازد نظر هرگــــز سویم روز و شب بر یــــاد او گریــــانم پس چرا عاشق نمیشم ؟ آه و اشــــــکم شــــرر بار اســـت هــردم بر یــاد او ازبرای دیـدنش ســــــخت نالا نم پس چرا عاشق نمیشم ؟ بس که پرسش هـــا دارم ای یـ‌ـاران از شـــــما ! پـ‌ـاســخـی خـــواهـــم عــزیــزانــم پس چرا عا شق نمیشم ؟ عــشـق از من در گریز است پس چاره چیست ؟ مـــن زگــفـــــتـن پـــشــیـــــمانـــم پس چرا عاشق نمیشم ؟

damla
damla

تا دلم در آرزوی وصل عشق آغــاز کرد عاشق من خود نبودی، این نیازم ناز کرد در تبسم های لبهایت دلم جولان گرفـت بی خیال از من گذشتی گرد ره پر وازکرد هدیه ام دل بود در این رهگذر فرش قدم آه و فریادم به صــد هـا آرزو آواز کرد با چنین شرم حیا و ساده گی دل بر ده ای رفتی یادم نکردی اشک هاهمه به نیاز کرد قسمتم شاید چنین بوده است اندر زندگی یاد هــایت یــاد گاری شــــد مــرا همراز کرد

damla
damla

عاشق نبودی تو اما من عاشقت بودم لحظه ها بی تو در انتظار تبسمت بودم بی خبر و بی ریا زبرم رد شدی در تنهایی همنیشین غم شدی شب های هجرانت را برایم هدیه دادی احسان محبتت را طعنه سار شدی لبخندت برایم آسودبخش بود اما رفتی و جای خورشید برایم مه شدی گرفتار سادگی و شرم و حیایت کردی مرا عاشق روی ماه و خند ه ای نازت کردی مرا زخودم و جهانم جدا کردی مرا اما رفتی و یکبار هم یاد نکردی مرا با تو بودن قسمت بود برای من عاشق شدن نصیب بود برای من اما یاری تو ای دلبر نازدانه تقریر تقدیر نبود برای من

damla
damla

زهجران، لب خشک وچشم تر دارم کزین جدای کنارسرد آشایانه دارم مزن قفل بر واژه های لبانم کزین واژه ها درد بیکرانه دارم مینداز زولانه بر بند پاهایم کزین سودا خاطر ویرانه دارم مشو دور زبر من دلبر من شبانگاه قصه بی درمانه دارم بگذار بگویم راز خود صنما که در دل درد نهفته دارم باز هم خموشی بود یارم همیشه که بیتو زجهان حس بیگانه دارم

damla
damla

انتظارم برای دیدن تو برای با تو بودن و لمس دست گرم ات در انتظار نگاه عسلی ات و... در انتظار برگشت تو ام خواستم فراموشت کنم اما برای فراموش کردت تو به سال های چند... فصل های چند... شب های چند... و عمری چند نیازم نمیدانم چرا این زود از من دل بردی و سبس دل بریدی که حتی از حالم یک لحظه خبر نداری بیا بیبن با همان چشمان سردد در آتش سوزان جدای ات چنان میسوزم من که با همه.... زندگی ام را به دستان تو دادم تو که با دستان خود و.... با حرف های سردد زندگی ام دیگرگون کردی زحالم بی خیال شدی و امیدم نا امید کردی باز هم در انتظارت ام تنها توی که در های دلم برایت همیش باز است باز هم انتظارت ام چونکه نمی ترسم و ... خسته نمیشوم از دوست داشتن تو ....باز هم در انتظارت ام

damla
damla

ميخوام بگم اگه بذاری دوست دارمت از اون نگاه اولی دوست دارمت تا اون نگاه آخری دوست دارمت عاشق بشی عاشق نشی بخوای نخوای دوست دارمت دوست دارمت دوست دارمت دوست دارمت قد خدا دوست دارمت تو که همه کارات باب دلمه خونه ی عشقت ديگه منزلمه مثل بهاری سبز و سبزه ای قشنگ و نازی مثه گل تازه ای عاشق بشی عاشق نشی بخوای نخوای دوست دارمت دوست دارمت دوست دارمت دوست دارمت قد خدا دوست دارمت خبر داری يا نداری؟؟؟ دوستت دارم...

damla
damla

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شدکاری بکن غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟ کاری ازمابرنمیاد زاری بکن اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تاقیامت دل من گریه میخواد... هرچی دریا روزمین داره خدا با تموم ابرای آسمونا کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانو بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیشکی مثه من غم نداره مثه من غربتو ماتم نداره حالا که گریه دوای دردمه چراچشمام اشکشوکم میاره؟ خورشید روشن مارو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن همه جارنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه سرنوشت، چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه تو سینه لب بسته ،سینه غرق به خون قصه ی موندن آدم همینه...

damla
damla

آنگاه که قلبت به درد می آید ، چنگال بغض گلویت را در هم می فشارد ، آنگاه که روحت در قبض تن آزرده و رنجور میگرد و همه و همه دست به دست هم می دهند تا قطرات اشکی زلال گرم ، به عظمت تمام دردهای دنیا از دیدگانت بی فروغت سرازیر شود ، بتازگی دیگران در میابند که شاید تو ناراحت شده باشی و بازهم تو را در آلام و رنج های خود رها میکنند...! آری ای تو انسان...! همیشه تنها بودی ، هستی و خواهی بود...! از روز ازل تا روز ابد تنهایی...! همیشه تنهایی...! همیشه...

damla
damla

سراغم را نمیگیری؟چه شد افتادم از چشمت؟ منم فانوست لبخندت،غرورت، گریه ات، خشمت، اسیرم، خسته ام، سیرم، مرا دریاب می میرم...

damla
damla

دل به دل راه میاد غصه هم باهاش میاد اگه با من بمونی غصه هام میره از یاد می شینم کنار جاده باغزل پای پیاده میکنم هرشبو هرشب آرزوتو من چه ساده