damla
حسادت می کنم به تو که آسان .. که آسوده .. فراموش میکنی ! اما .. فراموش نمی شوی
damla
هرگز به ديگران اجازه نده قلم خودخواهي دست گيرند.دفترسرنوشتت راورق زنند.خاطراتت راپاك كنندودر پايانش بنويسند قسمت نبود
damla
فریب آرمش دروغین دنیا را نخوریم دنیا هیچگاه بدون طوفان نبوده است، آری ، دنیا جای غریبی ست اینجا حتی پسر نوح بودن بی فایده است اگرکه با نوح نباشی . . .
damla
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودهست این دسته که بر گر...دن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست
damla
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم! به خیالی که قضا به گمانی که قدر بر سر آن خسته گذاری بکند! دستی از غیب برون آید و کاری بکند هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم! آستین ها را بالا نزدیم دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم تا آز آن مهلکه شاید برهانیمش به کناری برسانیمش!...
damla
گاهی وجود تو رو کنار خودم احساس میکنم، اما... چقدر دلخوشی خوابها کم است!!!!
damla
من برای سالها می نویسم، سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود؛ همیشه یکی بود، یکی نبو
damla
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
damla
چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد...؟
مثل رویای رسیدن به خدا...
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
..........پر میگیرد
damla
درچشم هایم ریخت شب باسایه اش سنگین بامن چه خواهدکرداین دیوانه ی دیرین؟ خالی شدم ازآسمان دیگرخواهم برد راهی به سوی خلوت تنهایی پروین نادیدنی هادیده ام درچارسوی خویش ناگفتنی هاخوانده ام زین پرده ی چرکین دیگرصدایم سوخت حتی چشم هایم سوخت تصویرمن افتاده درآینه ای پرچین چون پت پت فانوس می لرزم به پای خویش ای شب چه می خواهی زمن باسایه ات سنگین؟ وامانده ام من نیستم اینی که می بینی انگارمثل سایه ام من سایه ای چوبین درچشمهایم نیست رنگ آرزوهایم دردستهایم دیگرچشم فردابین
damla
کنارخاطراتم جای خالی ات بدبود تمام زندگی ام باغم توهم قدبود گریز ثانیه گردان ز دست عقربه ها فرار متن ازسکون وازمدبود زمان زمان غریبی است درهجوم ثانیه ها برای هردلی که هرثانیه اش صدبود غمی به وسعت دریا دلی به غربت چه شد؟!کرانه گرفتم غمم معدد بود دوچشم داشت دوسبزــــ آبی بلاتکلیف میان دریاــــ چمن شدن مردد بود.........
damla
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت. آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی، روی خندان تو را کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را بی قید، وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد، وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟ افسوس، کاشکی می دیدم...
damla
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت. آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی، روی خندان تو را کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را بی قید، وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد، وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟ افسوس، کاشکی می دیدم...
damla
من همانم که شبی، نیمه شبی درگذار ره تو خانه کنم گرتو راهم ندهی در حرَمت خانهء ساخته ویرانه کنم کوچ خودرا بدهم در کف باد خویش ازبهر تو آواره کنم چندوقتیست گذاری هم به خوابم نکنی دیدن روی تودرخواب هم افسانه کنم من همانم که زشوق رویت زرقبای تن خود پاره کنم باردای مندرس گونه تو رخت اشراف به تن تازه کنم بی نیازم !بی نیاز از اغناء بانیاز تو به شب چاره کنم طعم آن مستی جام می ِتو شدسبب قصد به میخانه کنم گرلبم تربشد ازمستی می عاشقان راهمه مستانه کنم مرغ عشقم که دلم میخواهد درکف دست تو کاشانه کنم چون شوی شمع میستان دلم همه راچون گل وپروانه کنم گرکسی غم به دلت راه انداخت بزم شادش همچو غمخانه کنم باد درزلف سیاهت سرزد رخصتی ده که سرت شانه کنم گربخواهم ناز چشمت خود را همچو یک کودک دردانه کنم ور بخواهم جرعه ای آب زبهر آب دردست تو پیمانه کنم تا نیاز دل من رفع کنی عالمی را همه دیوانه کنم!
damla
تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست .تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست بشکند دست قضا که پر پروازمو بست اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست