damla
عشق.رویایی حسرت.... می دانم که در حسرت دستهایش خواهم ماند و با آرزوی گرفتن دستان گرمش خواهم مرد می دانم که در حسرت چشمهایی خواهم ماند که تمام وسعت آرزویم در نگاهش خلاصه می شود می دانم که در حسرت آغوشی خواهم ماند که تمام زندگی من در گرمای آغوشش جا می گیرد می دانم روزی در حسرت وجودی خواهم ماند که وجودم را از من گرفته بود می دانم روزی تنهای تنها خواهم مرد و ... در حسرت عشق او خواهم ماند وتنها عشق او در قلب دفن شده ام خواهد ماند.
damla
چشمامو می دوزم به در شاید تو پیدا بشی شاید تموم شه انتظار تو قلب خستم جا بشی چشمامو می دوزم به در شاید تو از راه برسی شاید به آخر برسه لحظه های دلواپسی این لحظه های لعنتی بی تو عذابم می کنن دستامو می بندن به هم بی وقفه خوابم می کنن کاشکی بشه آینه ها ما رو به هم نشون بدن فرشته ها پیش خدا فقط از عشقمون بگن ای کاش لحظه های ما خالی شه از دلواپسی با گرمی نگاه تو به سر بیاد این بی کسی
damla
گـــــاهی آدم "دلــ" ش می خــواهـــد
کفـــــش هـایـــش را در بیـــاورد،
یواشکی ، نوک ِ پا ، نوک ِ پا
از خـودش دور شــــود،
بعد بزند به چــاک،
فرار کند از خ
damla
اگر یک سال چهار فصل دارد ، اگر یک سال زمستانی دارد ، تابستانی دارد ! بهار من که گذشت ، همه فصل هایم به رنگ خزان است !
damla
کاش می شد نگاهت رابنویسم تادر نبودنت برای لمس دوباره اش هر لحظه اشک رانقاشی نکنم کاش می شد صدایت را نقاشی کنم تا این گونه برای شنیدن دوباره اش فریاد را زمزمه نکنم کاش می شد عکس قلبت زیبایت را قاب بگیرم تا زخم هایم باور کنند همیشه این دل برای من است کاش می شد خاطراتت را مرور نکرد تا نفهمم که رفته ای اما حیف که جای خالیت حرف دیگری می زند اما روزی خواهد آمد که برای همیشه باهم خواهیم ماند.
damla
گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمیآید، مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوش نمیآید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمیآید، دلی پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زیر پا بردن خدا را خوش نمیآید...
damla
بگو کجای این شب پنهان شوم که پشت لحظه هایش نشانی از تو نباشد تو فکر کن فراموشت کرده ام! هر چه باشد من هنوز توی خوابهایم زندگی می کنم و هیچ پرده ای را کنار نزده ام مبادا که صبح خیال دیشب هامان را به یغما ببرد ...!
damla
بوسه اسم است چون عمومی است بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل میکند
damla
قدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند..
damla
دنيا خيلي بزرگه، اما نه به بزرگيه خدا ما آدما خيلي بزرگيم اما نه به بزرگيه دلامون دل اگه بخواد حرف بزنه صداقت داره، ما خودمون پينوكيو شديم نه دل. واقعي باشيم مثل واقعيت ها رويايي نباشيم مثل روياهاي ناپديد زلال باشيم، مثل آب دريا. هر چي بوده بيخيال، بگذريم، رد شيم و ادامه بديم. چيه!!! دنيا هم نگاه كردن داره وايساديم دنيا رو برسي ميكنيم يادمون باشه خودمون واسه خودمون دنيا باشيم لااقل يه مهري از خودمون به دنيا بزنيم نه اينكه دنيا رو ماها مهرو ثبت شه.
damla
وقتی دلم میگیره بهترین چیزی که بهم آرامش میده تماشا کردن دریاست. موجهای دریا وقتی بالا وپایین میشن.پستی وبلندی زندگی رو به یادم میاره. آرامش دریا منو محو خودش میکنه.چه آرامش دوست داشتنی.
damla
میخوام که بادست خیال خدارو نقاشی کنم رو زانوهاش اشک بریزم هوارو بارونی کنم گریه کنم گذشتمو ...سروی پاهتش بزارم بگم غریبم بینشونم برس به دادم ...میخوام رو تارو پود شب مقصدو بی هدف برم..... تو این هوای بینفس برم به آخر برسم ......برم یه جایی که فقط تو باشیو بیکسی هام تو سرنوشت دست ببرم بهشتو تا خودت بیام ...تو نفس آخر عشق تنهاتر از خدا شدم اشکی نمونده تو چشام با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو آخراین سفر کجاست وقت بریدن منه دلهره از دلم جداست تنهاتر از خیال تو دلو به دریا میزنم منو صدا کن که میخوام دل از جدایی بکنم دستامو بگیر میدونم تویی اون همیشه با من اینه اون محال ممکن مثل اشک شیشه با من ......
damla
روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند يک تقويت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
damla
نفرینت گرفت! سنگدلی ام مرا به سنگ کلیه دچار کرده است! نفرینت مرا آباد کرد! چنگالم را در شکمــ زندگی فرو می برم تا شـــــاید خونی بیرون بزند! دعایم کن! شاید مرگــــٍ من برایتـــــ جذاب باشد! احمق بودنم را دست کم نگیر! شاید با تیغ آشتی کردم! وصیتم به تو این استــــــ روی سنگ قبرم بنویس: ورود افرادِـ متفرقه اکیدا ممنوعـــــ! کسیـــــــ جز تو حقــــــِ آمدن ندارد! ماه منــ ! خیلی دیر آمدی! خیلی!!!
damla
چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشدی کسی برات گل نمیاره چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی در آغوشت نمیکشه چقدر عجیبه که بی بهانه کسی بهت هدیه نمیده چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت برنمیگرده چقدر عجیبه که تاوقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمیگه چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمیده چقدر عجیبه که تا وقتی قصد سفر نکنی کسی به دیدنت نمیاد چقدر عجیبه که تا وقتی نمردی کسی تورو نمی بخشه چقدر عجیبه ............ واقعا عجیبه