damla
شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را شیطان زهرآگین ِدیرین را آن وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من...
damla
زندگی قصه مرد یــخ فروشی است که ازاو پرسیدند : فروختـــی؟ گفت : نخریدند،تمــام شد!
damla
فصل عشق است خزان میشناسم او را خوب می دانم کیست! من بدون چترم ، زیر باران خزان خواهم زیست ترسم از باران نیست کاش می دانستم تا کدامین پاییز همره فصل خزان خواهم زیست.....
damla
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم... آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگیآن عبور میکنم... اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایتاز قلب من کوچ کرده است عشق را در پائیز باید شناخت جان رادر همین فصل باید نثار کرد ، شاید...... عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت... !! پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است....!!! در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم...
damla
هنوزم تکــــــــــه ای از تو در من است که لعــــــــــنتی بدجور دلتنگت میشوم ....!!!
damla
دفتر نقاشیم را برمی دارم ، نقاش خوبی نیستم اما دلم پر می کشد برای آنکه نقاشی کنم تو را، میان سپیدی بی خط روزها و تو می شوی اولین طرح رنگی دفتر نقاشی زندگی که همه ی طرح هایش سیاه و سپید بود و بی روح
damla
من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود…
damla
این روز هــا از کنار من که میگذری باحتیـــاط عبور کن هزاران کـارگر در من مشغول کـــارند روحیــــه ام در دست تعویــض است
damla
نامه هایمـــ که چراغـــ قلبتـــ را روشنـــ نکرد ... ! امشبــــ تمامشانــــ را بسوزانــــ شاید ... بتوانیـــ تنهاییـــ ات را ببینیــــ !!!
damla
تنـــــــها زمــــانی که احســـــاس خوشبــــــختی کـــــردم وقتـــــی بود که کســـــی صدامو نمیشـــــــنید منم تا تونســـــتم گریــــــــه کردم
damla
«هميــشه تكــــيه كرده ام به شـــانه هاي كاغـــذي» سلام و بعد رفتن و بهانه هاي كاغذي من ازخودم فراري ام گريز ناگزير من به ناكجاي خاطره، ترانه هاي كاغذي من و غزل سروده ايم ميان خلوت دلم هميشه هاي درد را شبانه هاي كاغذي چگونه مي توان گذشت و سوخت باور مر ميان شعله هاي مست ، زبانه هاي كاغذي تو ميروي و طعم عشق به رنگ سيب ميشود انارهاي بي تَرَك و دانه هاي كاغذي دلم گرفتـه نازنين تو ازكجا نمي رسي و چشم من به دوردست، نشانه هاي كاغذي و باز مي رسم به خود به ساده لوحي دلم هميشه تكيه كرده ام به شانه هاي كاغذي
damla
بی تو آفتابی نیست بی تو مهتابی نیست شب و روز گم کردم.. بی تو من ماندهام و این جهان تکراریست...
damla
آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیمــ آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
damla
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر امان امان امان توبه کردم که دگر می نخورم ، یار اگر ساقی شود و می بدهد من چه کنم ؟
damla
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
بعد از این بوسه دگر هیچ گناهی نکنم
بوسه دادی چو لبم از لب تو تا برخاست
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
بس اي شيطان برون و درون كمي صبركن تا از شيريني وجودت بكاهم و روح ملكوتيت را از غبار زائد شيطاني پاك كنم
14 سال و 4 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 11 دقيقه قبل