azadeh
نمیدانـــــــــم بگوییم : " بمـــــان " یا " بـــــرو " ...؟!! چرا که باور کـــردم به هیچ فعلی پایبند نیستــــــــــی...!!!♥♥♥
azadeh
دلم پر از زخم هایست کـﮧ قرار است..............وقتی بزرگ شدم فراموششان کنم........
azadeh
گاهی بی بهانه باید با بیل خاکی بریزیم بر روی دفتر خاک خورده ی روی میز که دیگر حتی سالی یکبار هم به سراغش نرویم و دیگر هیچ وقت بی بهانه خط خطی اش نکنیم و بگذاریم برای مدتی بماند برای حال گرفته ی خودش.گاهی باید بگذاریم صفحاتش پاک بمانند...
azadeh
هر از گاهی که هوای حوصله ابری میشه ؛ به خودم امید میدم و بیاد میارم که " خورشید هنوز سرجاشه و خاموش نشده ... "
azadeh
بگـذر ز من ای آشنا،چـــون از تو من دیگر گذشتم ، دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم ، میخواهم عشقت در دل بمیرد ، میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد . . .
azadeh
نسلـی هستــیـم ، که روزهــا میخــوابیــم.. و شبــهـا بیـــــداریـــم ! چــون.. تــاریـکی شب ، بـــرامــون.. قــابــل تحمـّـل تــر از "تـــاریــکی" روزهــامــونــه !!!
azadeh
امروز دوباره دلمـ شِکستـ . . . از همانـ جاے قبلے . . .! کاش میشد آخر اِسمَتـ نقطه گذاشتـ تا دیگر شُروع نشوے! کاش میشد فریاد بزنَمـ: "پایانـ" دلمـ خیلے گرفتهـ . . . اینجا نمیتوانـ بهـ کسے نزدیکـ شد! آدَمها از دور دوستـ داشتنـے ترند . .
azadeh
آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد، دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد، تا گرمت کند ، تا آرامت کند. مهم نیست آب شدن... ،نیست شدن... مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه...!
azadeh
اینجا صدای پا زیاد می شنوم اما هیچکدام تو نیستی !!! “دلم” خوش کرده خودش را به این فکر که شاید “پا برهنه” بیایی !