azadeh
آسمان بارانيست همگي مي گذرند چتر دارند به دست تا نبارد باران بر سر و صورتشان اما ..... من تنها و رها زير اين سقف سياه گام بر مي دارم بي چتر تا که باران نوازش بکند تن عریان مرا...!!!
azadeh
خوبـــــــــــ که با خــودم فکر میکنم میبینم اینهمه نبودنتـــــــ ، اینهمه نداشتنتــــــــــ خیلی هم تقصیر تو نیست ! من قانـــون بازی را بـــلد نبودم …
azadeh
پشت چهار راه ... پشت فرمان ... نشسته ام و به تضادِ ذهن خود و دخترک گلفروشی فکر می کنم که چراغ را قرمز می خواهد و من سبز . . . !
azadeh
خــــداوندگارم بودنــــــــــــت بـﮧ تمــــــــامِ نداشتــــــــه هایم می ارزد, گـــَــــر خود مِـــــهرِ نداشته ها را از دلــــــــــــــم ببری......
azadeh
غصه هم خواهد رفت ... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت ... آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند! لحظه را دربیابیم، که باور روز برای گذر از شب کا[!]ت..