azadeh
گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی! و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!... زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!.. دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!... اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه! و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم! سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن! چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو وای از خاطره ها!.......
azadeh
جناق میشکستیم و میگفتیم یادم تو را فراموش ، امروز تمام استخوانهایم شکسته و هنوز فراموشت نکردم
azadeh
- کاش یکی بود که توی کوچه ها داد می زد: خاطره خشکیه، خاطره خشکیه اونوقت همه خاطراتتو،همونایی که ارزش گرفتن دمپاییِ پاره هم ندارن می ریختم تو کیسه و می دادم بهش و می رفت ردِ کارش
azadeh
رسم زندگی... رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی؟ این رسم زندگی است...
azadeh
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی !