Hanieh
آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم ! و فهمیدم… تنهایی هم می تواند عشق خوبی باشد به شرط اینکه درکش کنم
Hanieh
بینایی ره گم کرد ...یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم ...باشد که تراود در ما ،همه تو.
Hanieh
پشت دریاها شهریست ....که در ان وسعت خورشید ....به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
Hanieh
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
Hanieh
تو با تموم قلب... من نیومده یکی شدی
Hanieh
از لحظه ای که دیدمت بیرون نمیرم از خودم...دیگه قراره چی بشه بفهمی عاشقت شدم
Hanieh
به نابودیم کشوندی تا بدونم....همه بود و نبودم تو بودی
Hanieh
وقتی اورجینال به دنیا اومدی… حیفه کپی از دنیا بری ….خودت باش !!!
Hanieh
چقدر سخت است از پشت دیوار آرزویه دیدن کسی را داشته باشی...مثل این که گل را از پشت پرده بو کنی.....خدایا دلم از بندگانت عجیب گرفته
Hanieh
چـﮧ تفاوتے می کنــد آنســوے دنیــا باشیم ! یا چند کوچـــﮧ آن طرف تــر ؟! پــاے عشق که در میان باشد ، دلتنـــ♥ــــگــے دمـــار ِ آدم را در مــے آورد ...
Hanieh
لای کتابی که یادگاری دادم جاماندم لعنتی ! آغوشم برای همیشه بسته شد
Hanieh
ســــــر میــــــــز کــــــــافـــــــه برایـــــــمان قهــــــــوه آوردنـــــــد تلـــــــخ و تیــــــــره بـــــــود تـــــــو قهــــــــوه را خــــــــوردی با یــــــــک قاشــــــق شـــــــکر... و مــــــن حـــــــرف هـــــــایــــــم را با یـــــــک قاشـــــــق بغــــــــض...
Hanieh
چشمانت درخشید و من اینگونه سرائیدم: "دنباله اش بر گونه هایت جاریست"
Hanieh
کفشهایم می دانند........ راه تو دورتر از گام من است