Hanieh
حال یعقوب را بهتر میفهمم “فاصله” اولین چیزی که از تو میگیرد ، چشمانت است
Hanieh
اقـــــرار مـــی کـــنم اینــجا بــدون تــو .....حـتی بــرای آه کشـــیدن هـــم هــــوا کــــم اســــت . .
Hanieh
حـــرفـــــ هــای نــاگفتــه ام را مـی شــود در سکــوتــی جــای داد و مـــن مــانده ام کــه چگـــونـــه اینهمـــه سکـوتـــــ را در دلـی خستـــه بگنجــانــم! تـــو بگـــو ایــن دل تـــابـــــ مــی آورد اینهمـــه تنهـــــایـــی و ... ؟! کــاش میشــد گفتــــــــ امـــا نمـی شـــود...!
Hanieh
هی غریبه! روی کسی دست گذاشتی که همه دنیامه .... اینقدر راحت به او نگو عــــزیــــزم...!!!
Hanieh
وقـتـی حـس میکـنم جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی تــو نفس میکــشــی و مـن از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم ! تـو بــآش !!! هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …
Hanieh
می گویند خاک فراموشی می آورد وچه زود فراموش کردیم که خاک آخرین جایگاهِ ماست
Hanieh
خـ ـورشـیـ ـد طـلـوع مـی کــ ـنـد وگـلـ ـهـای آفـتـ ـابـ ـگـردان سـ ـرشــ ـان را بـالا مـی گـیـرند عـشـق تــو بـا مـ ـن هـمـیـ ـن کـار را کـ ـرد!…
Hanieh
گـاهی جـنـگ می تــوانــد زیــبـا بـاشد.. مثلا تــو بـرایـم نـامه عاشـقـانه بـنـویـسی و بـگـویـی *دوسـتـت دارم* مـثـلا بـگـویـی از فـاصـله هـا دلـگـیری اینگونه به فکر جنگی هستم…
Hanieh
تو محکوم شده ای به حمل سردترین سلاح : ” چشمانت “ حال ، دستانم را دور گردنت دستبند می کنم .
Hanieh
درهای بسته را دستی برای فتح و گشايش نمانده است! . . . . افسوس از كليدهای به ظاهر گرهگشا!!!
Hanieh
سمتِ تنهائی من بارانی است چتر من گم شده است من دعا میکنم آنجا که تو هستی خورشید گرم و مانا باشد اشک و آهم اما نیستند همراهم احتمال طوفان در نظر داشته باش چتر خود را بردار
Hanieh
باران آمد و تمام چاله های ذهنم را پر از اشک شیرین خودش کرد شاید می خواهد سیلی راه بیاندازد و آشفتگی هایم را غرق کند
Hanieh
من فردا را در هراس نيستم ، اما مي انديشمش كاش آينه ي ساكت و سردش بودم !!!
Hanieh
در تاریکی تیر می اندازی بی آنکه بدانی قلب مرا نشانه گرفته ای
Hanieh
روزهایم خالی شده وگرنه باد آنقدر هم شدید نیست