Hanieh
ﺧﺪﺍﯾﺎ . . . ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺗﻮ . . . پس ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯼ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺰ ﻣﻦ . . .
Hanieh
کاش می فهمیدی برای این که تنهایم ، تو را نمی خواهم، برعکس برای این که میخواهمت ، تنهایم
Hanieh
ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ، ﺍﺷﻜﻲ ﻧﺮﻳﺨﺘﻢ! ﭼﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺍﺷﻜﻬﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺖ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
Hanieh
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ ....ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﻧﺠﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻨﺠﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻥ...ﺁﻩ! ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ...ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ...!!!
Hanieh
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی . .
Hanieh
دیر گاهیست در این تنهایی ، رنگ خاموشی در طرح لب است / بانگی از دور مرا می خواند ، لیک پاهایم در قیر شب است
Hanieh
دود می خیزد ز خلوت گاه من ، کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ /با درون سوخته دارم سخن ، کی به پایان می رسد افسانه ام؟
Hanieh
دیر زمانی است روی این شاخه ی بید ، مرغی بنشسته کو به رنگ معماست / نیست هم آهنگ او صدایی ، رنگی چون من در این دیار تنهای تنهاست
Hanieh
یادم باشد دیگر هرگز خاطره هایم را کند و کاو نکنم! مثل آتش زیر خاکستر می ماند... حساب از دستم در رفته... چندمین بار است که با یاد نگاه آخرت آتش می گیرم....؟؟ ...
Hanieh
ابراهیم که نیستم … میگذارى میروى ! این آتش نبودنت برمن گلستان نخواهد شد...
Hanieh
دنیا بهشت می شود اگر دلت آزاد باشد
Hanieh
مترسک های دنیا به چای کلاغ ها بذرها را فراری می دهند بی منتِ مترسک ها مزرعه ات را خودت بکار
Hanieh
جوانی ام را در آینه نمی بینم.. نمیدانم تو را نفرین کنم یا موهای سپیدم را....
Hanieh
به سبکِ خط عاشقم صاف تا بی نهایت