Hanieh
در خيال من بمان ، اما خودت برو
آنكه در روياى من است مرا دوست دارد نه تو
Hanieh
تو رفتی روزها نازک شدند شب از پشتشان پیداست
Hanieh
در غریبانه ترین لحظه ی "تنهایی" خود ، چشمهایم را که در آن دریایی از محبت موج میزند به تو خواهم بخشید ، تا هیچ گاه به پاکی احساسم شک نکنی
Hanieh
عاشقتم........... یک کلمه است ، با دنیایی مسئولیت ، گفتنش هنر نیست ، مسئولیت پذیری اش هنراست!
Hanieh
زندگی چون قفس است ، قفسی تنگ پر از "تنهایی" ، و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان ، و سپس بال و پر عشق گشودن ، بعد از آن هم پرواز
Hanieh
فاصله را بگو به خود نبالد که خاطره ي با تو بودن ، تمام فاصله ها را ميکشد
Hanieh
.. دوسـتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.. ..بــه حــدی کـــــــــــــــه ..اگــر دســت مــن بــــود.. .. ...بـــــــــــــــــــــــــــرای تــمام لحظـــــــــــــــــــــه هایــت ... ..فـــرشــی از عشــــــــــــــــــــق پــهن میـکردم.. .. ...تــا" تــــــــــــــــــــو " عــاشقـــــــــــــانه قـــــــدم بـــــــــــــزنی
Hanieh
برای قدم زدن با تو هر از گاهی از خودم بیرون می زنم، روحم هنوز به خانه بر نگشته!
Hanieh
خبر داری که شهر پر از چراغ است ولی من زیاده خواه نیستم چراغی که عشقت در دلم روشن کرد برای من کا[!]ت ... تو فقط باش خاموش نشو برای من کا[!]ت ...
Hanieh
از یابنده تقاضا میشود مرا به حال خود رها کند…
من گم شده ام…!
Hanieh
من تو را باز کجا خواهم یافت ؟ جز در اندیشه خویش و به جز قصه هجران و شکیب چیست افسانه عمر . . . ؟
Hanieh
ای کاش پلک هایت را نبسته بودی آن وقت به اشتباه در ایستگاه آخر اسیر خاطره حک شده بر سایه این درخت نمی شدی
Hanieh
تو را آرزو نخواهم کرد هیچوقت! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی... با دل خود ، نه با آرزوی من..
Hanieh
آسمان نیستم که هر پرنده سهمی از من باشد من آن پرنده ام که سهم آسمانش را از چشمان “تو” میخواهد . . .
Hanieh
خیال تو می ارزد به داشتنِ همه ............