برق همين دنيا بود كه چشم هايمان را دزديد و گوش هايمان را بست و امروز مجبوريم دوباره با عينك ته استكاني و سمعك به ملاقاتش برويم . نمي خواهيم باور كنيم كه اين رنگ ها و صداها واقعي نيست . اينها مي خواهند ما را از داشته هاي خودمان غافل كنند . چشم هايمان را مي دزدند و به جاي آن عصاي سفيد و عينك به دستمان مي دهند وانسان مجموعه اي مي شود از رنج ها و آرزو هاي ناتمام . همين كه از مادر زاده مي شوي مي فهمي چه ملكوتي را از دست داده اي و مجبوري تمام عمر در پوستيني كه دنيا به تو مي دهد با روز مرگي زندگي كني . با عينك . سمعك و عصا......
نه بابا...انسان که درس عبرت می گرفت این وضش نبود..من فقط فکر می کنم..نمیدونم شایدم به خاطر ایناس که دیگه مثه قبلنا بم خوش نمیگذره...می خندم..ولی بعدش باز...یه جورایی افسردگی بش می گن..گاهی خوشی گاهی غم..
رود اگر
راکد بماند
رود نیست !
مردابی میشود
فارغ از روح زندگانی
بی سفر- بی شور وشوق
محروم ازچشم اندازهای چشم نواز!
زندانی ایست
محصور مرزها-دیوارها
درگیر تکرار همچومن! شاید این شور وشوق را
مادری باید که نامش
هست عشق!
کنار تو فقط آروم میشم...پر از دلشوره ام هر جای دیکه...تو تقدیر منی بی لحظه ای شک...چشات این و بهم هر لحظه میگه...تو میخندی پر از لبخند میشم...تموم زندگیم خوش رنگ میشه...!!!!!