آروین
از بهشت بر میگردم، خبری نبود ... هم خوابگی با مهوشان پاداش بندگیم بود، بوی تنت را هیچ حوری ای نمی داد، رغبت بوسه ی هیچ یک را نداشتم ! فقط رفتم که خدا بهم بدهکارم نباشد...
آروین
امشب خندیدم از ته دل... دلیل داشت یا نه نمیدونم میترسم... اگر این خنده ها تکرار نشود... گیجم... نمیفهمم دور و برم چی میگذره فقط میدونم که داره میگذره خوب یا بد...
آروین
دل بیقرار و پاک چند؟عاشقای سینه چاک چند؟مهربونی همزبونی. حتی دلهای هلاک چند؟خنده از ته دل چند؟ تن و جون و اب و گل چند؟حتی روزای جوونی.ادمای ساده دل چند؟
آروین
هر کی فهمید که بریدی .میخواد از تنت ببره.واسه شیره خسته موشم.یلی میشه و میغره.تا بدونن شدی خسته همه میپرن به جونت.تیکه تیکتو میدزدن حتی قلب مهربونت

14 سال و 8 ماه و 2 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبل