فلور
یه بار بهم گفته بود"تو نقش خورشید در آبی" و به خودش میگفت "سیاهی ه شب های بی مهتاب" . . .!
فلور
مهربان برادرم از دیشب که از باشگاه اومد به خاطر بد پریدن تو والیبال و به خاطر اهمال مربی دنده هاش گرفته,ولم نمی کنه؛نمیتونه نفس بکشه و آروم آروم با عصا راه میره!قربونش برم من!چشمش زدن؛کور بشن ایشالا : (
فلور
دستام می لرزه؛پاهامم یخ کرده . . .چقدر روز بدیه امروز . . .
فلور
اگه چیزی نمیگم؛اگه سکوت کردم,واسه این نیست که چیزی واسه گفتن ندارم,واسه اینه که حالی نمونده که بگم,نمیدونم از کجا بگم . . .
فلور
هفته ی دیگه تولدمه؛ولی من همچنان غمگین هستم,خدا پس اون حال خوبی که وعده داده بودی بهم؛کجاست؟یعنی حتی روز تولدمم به این حال خوب نمیرسم؟
فلور
نمیدونم تا حالا واستون پیش اومده خواب اینو ببینین که پرنده هستین و دارین پرواز میکنین یا نه؟واسم پیش اومده؛چند وقت پیش خواب دیدم پرنده ام و دارم پرواز میکنم؛روی آب؛طوری که خنکای آب میخورد تو صورتم؛به حدی خوابم واضح بود که وقتی بلند شدم هنوز حس میکردم دارم پرواز میکنم؛یه حس غیر قابل تعریفه؛بی نهایت واضح بود ...
فلور
یک زمان غافل شدم,صد سال راهم دور شد . . .(اینو سال ها پیش یه جایی شنیده بودم)
فلور
"به هستی ام بازگشتم؛بودنی که به عوض تو انتخاب کرده بودم؛در آن زمان به مدرکی برای عدم حضور تو در جهان نیاز نداشتم؛به سادگی و قاطعانه در سلول هایی که در بدنم شکل میگرفتند حسش میکردم؛آن روزهای سرد و تیره ای که در رختخواب گذراندم بی آنکه قادر به حرف زدن باشم که از زندگی جدید درونم می سوختم و مرگ تو را سوگواری میکردم..."
فلور
من خودمو یه جایی تو گذشته جا گذاشتم؛مطمئنم که جا گذاشتم,الان حس گم شدن میکنم,هیشکی هم نیست مارو پیدا کنه؛دستمونو بگیره و ببره به جایی که ازش اومدیم...
فلور
بارالها چشم دیدن را اگر خواستی بگیری بگیر؛اما چشم قلبم و روحم را همیشه روشن نگاه دار؛همیشه ....(کامنت اول)
فلور
خیلی ازش بدم اومده,هیچ جوری هم نمیتونم این تنفر ایجاد شده نسبت بهش رو از بین ببرم,هی میخوام یادم بره؛هی یاد حرفایی که میگفت و الان دقیقا داره برعکسشو انجام میده می افتم و حالم بد میشه؛لعنت . . .!
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 17 ساعت و 58 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (