دوست دارم بعد از کلاس خیاطی,برم قالی بافی رو یاد بگیرممدرکشم فنی حرفه ایه 1ماهه هم اصول بافتن رو یاد میگیریم؛خیلی خوبه؛دوست دارم,یه سری اعتقادات جالب هم در مورد فرش دارم که تو پست های بعد میگم
از پروفایلم خوشم اومد خواستم بگم فرانسه رو خیلی دوست دارم و یکی از آرزوهام اینه که یه روزی برم اونجا و یه مدت اونجا زندگی کنم حتی شده واسه تحصیل,انقدر واسه این موضوع تلاش میکنم که یه روزی میرم,مطمئنم که میرم . . . : )
خب قضیه ی امروزو میخواستم بگمآقا ما ساعت 9صبح پاشدیم تا 10 آماده شدم و اینا رفتیم بیرون؛اول رفتم قارچ خریدم, دوباره برگشتم خونه و دادمش به مامان جان که یه ناهاری واسه ما درست کنه,بعد از تحویل محمولهدوباره رفتم بیرون به سمت بانک تجارت واسه واریز یه مبلغی؛که فیش رو میخواستم واسه ثبتنام یه جایی,مبلغ رو واریز کردم و دوباره برگشتم خونه ثبتنام رو انجام دادم؛بعد دوباره بازم باید میرفتم بانک ولی اینبار بانک ملتیعنی این بانک ملت تو بری توش 2ساعت دیگه درمیای,انقدر که شلوغه!خلاصه ساعت 1دوباره رفتم بیرون و رفتم سمت بانک و نزدیکای 2:25 بود شماره م خونده شد و رفتم کارمو انجام دادم و 2:30 اومدم بیرون؛انقدر من امروز هی رفتم و اومدم پاهام درد گرفت شکلک ماساژ و این حرفا
امروز رفته بودیم مهمونی؛خونه ی عمه ام اینا،بعد تو حیاطشون یه گربه دارن که تازگی بچه دار شده؛2تا خوشگل موشگلاااااااا؛یعنی انقدر ما امروز باهاشون بازی کردیم که نگو،یه عالم ازشون عکس گرفتم,انقده ناز بودن,انقده ناز بودن که حد نداره،یه چی تو مایه های گارفیلد؛چشماشونم آبــــــــــی!دلم واسشون تنگ شد الانخب من الان بچه گربه میخوامالان عکساشونو تو پست بعدی پیوست میکنم
من تو دنیای واقعی خیلی آدم کم حرفی هستم؛اینو @محیـــــــــــــا هم شاید تایید کنه که وقتی با هم هستیم خیلی کم حرف برای گفتن داریم ولی تو نت خیلی با هم حرف میزنیم؛من از اولش اینجوری نبودم؛اینجوری شدم؛دوست مثلا صمیمیم تو دانشگاه؛باعثش شد؛چون وقتی حرف میزدم حواسش به همه چی بود الا حرف من؛یا هر وقت حرف میزدم یا داشت با گوشیش ور میرفت,یا به گوشیش زنگ میزدن یا اینکه وسط حرفم میپرید و حرفمو قطع میکرد,منم خیلی ناراحت میشدم؛همین باعث شد که خیلی کم حرف بشم؛حالا که نزدیک تولدشه؛دوست دارم یه بارم که شده تمام حرفامو بنویسم و یه کلیک و تمام؛حرفایی که هیچ وقت نگفتم بهش که مثلا دلش نشکنه؛ولی دل منو بدجور شکونده با رفتاراش . . .
امروز که با مامان و بابا رفته بودم رشت انقدر هوا خنک شده بود؛انقدر خوب بود؛یاد دوران دانشگاه افتادم که تو این هوای خنک و باد و بارون میرفتم دانشگاه و برمیگشتم خونه؛یهو دلم واسه یونی تنگ شد
کسی که برات خیلی عزیزه . . . . هر لبخندش واست یه دنیاست . . . . دوست نداری اونو با کسی قسمت کنی و همیشه مثل یک جفت چشم مراقبشی که بلایی سرش نیاد . . . . حس خیلی خوبیه؛ اینکه کنار کسی وایسی که لبخنداش حتی عصبانیتاش رو غنیمت بدونی . . . . وقتی دیر میاد خونه زودی بهش زنگ بزنی که کجایی؟ . . . . وقتی تو خونه نشستی یهو از طرفش sms بیادو .. وقتی بازش کنی کلی حرفای خنده دار توش باشه . . . . چیزایی که فقط واسه خودتون دوتا خنده داره . . . . وقتی میاد خونه زود بپری جلوی در و بهش بخندی و بهش بگی دیر اومدی! . . . . اونم بگه تو کیفم یه چیزی واست هستو وقتی با ذوق کیفو میگیری بهت بگه شوخی کردم، کیفمو بگیر کفشمو دربیارم
وقتی سر یه موضوعی با هم بحثتون میشه و از دستت عصبانی میشه دل تو دلت نیست که باهاش آشتی کنی و دوباره همون خنده ها
وقتی داره یه چیز علمی تعریف میکنه حتی اگه متوجه نشی چی میگه، با دقت به حرفاش گوش بدی و بعد بهش بگی متوجه نشدم اونم بخنده و دوباره ساده تر واست تعریف کنه.
وقتی یه چیز جالب با دست خودش اختراع میکنه تشویقش کنی حتی اگه اون اختراع، سرهم کردن باتری و آداپتور باشه و بعد با خنده بهت نگاه کنه و بگه فردا پس فردا وقتی معروف شدم میگم مشوقم تو بودی
وقتی لباس خوب خوباشو می پوشه، زود ازش عکس میگیری و از این همه خوش تیپیش ذوق میکنی
وقتی نگاهش به تو نیست با لبخند بهش نگاه کنی تا تک تک حالت های صورتش یادت بمونه. بعد یهو بفهمه و تو رو نگاه کنه و بهت بگه چرا میخندی؟ تو هم بگی؛ هیچی یاد یه خاطره افتادم
وقتی یه کار بد می کنه پشتش درمیای و ازش دفاع میکنی حتی اگه به ضرر خودت باشه
وقتی زور نداری در مربا رو باز کنی صداش بزنی و اونم زود بیادو برات بازش کنه
وقتی پول کم بیاری بهت پول قرض بده و هیچ وقت ازت نگیره
وقتی شب دارین می خوابین هی چیزای خنده دار تعریف کنه و هی دوتایی بزنید زیر خنده و هی خاطراتتونو مرور کنین و از چیزایی که تو طول روز اتفاق افتاده حرف بزنید و بعد یهو یه صدایی بیاد که؛ بسه دیگه چقدر حرف میزنید و شما هم سرتونو بکنین زیر پتو و ریز ریز بخندین و صداتون در نیادو دوباره از اول..
#خواهر که باشی همه ی این روزهای خوبو درکنار #برادرت یادت می مونه. کسی که واست خیلی عزیزه، هر لبخندش واست یه دنیاست. اینکه دوست نداری اونو با کسی قسمت کنی و همیشه مثل دو جفت چشم مراقبشی که بلایی سرش نیاد
و من هر شب قبل خواب همیشه به این موضوع فکر میکنم که اگه تا چند سال دیگه به جبر زمونه منو تنها برادرم از هم دور بشیم چه جوری طاقت بیارم. اینکه چجور دیگه شبا قبل خواب با هم حرف نزنیم و نخندیم ؟ چه جوری روزمو شروع کنم...
خواهر که باشی هر روز و شب به این ها فکر میکنی و چشمات خیس میشه و تو گلوت بغض میشینه و برای دور کردن این چیزا از فکرت خودتو میزنی به بیخیالی و میگی؛
نه داداشی با معرفت تر از این حرفاست.
و واقعا هم هست!
..................................
2شنبه 11 دی 1391
ساعت 12:15 شب
[!]اااااااا این سرعت پایین نت میدونین چیه؟فوران طوفان خورشیدی!انقدر زیاد بوده رو تمام ماهواره ها تاثیر گذاشته!از جمله نت.فقط تو ایران نیست.تو جهاااااااانه
الهه بیا با هم بریم
من امروز به معنای واقعی جون دادم که یه کامنت بره.هزار بار صفحه رو باز و بسته کردم که فقط این کامنته بره با برف سال بعد بیاد!روانی شدم امروز.
جز خانواده ام و باقیه دوستام,تبریک تولد سه نفر خیلی بهم چسبید,یکی محیای خودم که کادوشو از راه دور فرستاد,یکی مازیار که واسم پیام صوتی فرستاد که از دیشب تا الان چند بار گوش دادمش و هر بار خندیدم یکی هم آقای احمدی(!) عزیز که کمک کرد به محیا واسه پیدا کردن آدرس خونه مون؛لطف این 3 نفر رو هیچ وقت فراموش نمیکنم؛واسم بزرگترین هدیه بوده.مرسی دوستای خوبم
انقدر سرم شلوغه؛انقدر پارچه برش دادم و میخوام برش بدم که حد نداره,خیلی کار سرم ریخته,همشم میخوام با هم انجام بدم؛بلوز عمه مونده,سارافون خودم,پیرهن مامان؛مانتوی مامان و در آخر هم مانتوی خودم,خسته میشم خب
وای امروز امروز خیلی خوب بود با یکی از دوستای خانوادگی مون که شاعر هستن رفتیم انجمن شاعرا,چندتا از شعرامو خوندم,چقدر تعریف کردن؛چقدر من خجالت کشیدم بعد همین دوست خانوادگی مون ازم تعریف کرد گفت کسی که همین اول چنین شعرایی بگه درآینده خیلی موفق میشه؛بعد گفت اینایی که می بینی الان اینجان و شعر میخونن اولش که اینجوری نبودن,خیلی داغون بودن,ولی تو از همین اول از همشون بهتری,خلاصه کلی از خودمان ذوق دروکردیم
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 17 ساعت و 57 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (