Habib Najafi
چهارمین روز بهار و باران چه زیبا و بهاری می بارد
Habib Najafi
سفره ای از سکوت می چینم خسته از انتظار و دوری ها ͏ سالهایی که آتشم زده اند وسط چهارشنبه سوری ها ͏ سبزه ها را گره زدم اما با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟؟ ͏ مثل من ذره ذره می میرند همه ی سال های بی تحویل!
Habib Najafi
تو شـــیراز نگاه مـــن بهار و ســـعدی و کافه توی تهـران قلــب تو یکـی لبــهامو مــی بافه///جهانم تلخه این روزا بشین چاییمو شیرین کن توهــم میزنم خــوبم توهم هـــامو تـزیین کــــن
Habib Najafi
تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود؟
Habib Najafi
من .... ساکن یک دهکده ام!! یک پرنده گاهی از امتداد رودخانه ای در مجاورت کلبه من عبور میکند ونوید طلوع میدهد با اقامه ملودینش
Habib Najafi
روزي ملا نصرالدین در بستر مرگ بيفتادي و با عزراييل بر سر ساعت رفتن در حال چانه زدن بُدي .(دیدگاه)
Habib Najafi
صدای شمس می آید که می کند ما را یواشکی جلوی دیگران نظربازی// تو را به زور کسی روی تخت می بنددمرا به زور کسی می برد به سربازی
Habib Najafi
نمــــ ـ ـ ـیدونم چرا هـــــــنوز یــــاد تــــو می افتم
Habib Najafi
/ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺴﺖ! /ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﻣﯿﻦ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ /ﺭﺅﯾﺎﯼ »ﺗﻮ« ﻣﻘﺎﺑﻞ »ﻣﻦ« ﮔﯿﺞ ﻭ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ /ﺩﺭ ﺟﯿﻎ ﺟﯿـــﻎ ﮔﺮﺩﺵ ﺧﻔّﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﭘﺴﺖ /ﺭﺅﯾﺎﯼ »ﻣﻦ« ﻣﻘﺎﺑﻞ »ﺗﻮ- « ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ-! /]ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ... ﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺑﺴﺖ[ /ﺩﺍﺭﻡ ﯾﻮﺍﺵ ﻭﺍﺵ... ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﻣﯽ ﺭَ... ﺭَ... /ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺗﻮﯼ ﺟﻤﺠﻤﻪ ﺍﻡ ﻫﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺳﺖ ↓ /ﻫﯽ ﺩﺳﺖ، ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ /ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ!
Habib Najafi
ﺑﺎ ﭘُﺴﺖ ﭘﯿﺸﺘﺎﺯ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ! ﯾﮏ ﺷﺐ ﺭﺳﯿﺪ ﻋﮑﺲ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ ﺭﻓﺖ، ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺭﺍ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺎﻩ! ﺑﺮ ﭼﯿﺰ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻭﺭﻕ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ، ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻫﺎﯼ ﺯﺷﺖ ﻭﺭﻕ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﺭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﯽ ﻭ ﺷﺐ ﺳﺎﻝ! ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ ﻧﺎﮔﺎﻩ
Habib Najafi
ﯾﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺍﺳﻤﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽ ﻣﯽﺩﻭﻧﻢ ﻗﻬﻮﻩﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺗﻠﺦ ﻣﯽﻧﻮﺷﯽ ﻣﯽﺩﻭﻧﻢ ﺷﺐﻫﺎ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺘﺖ ﮐﺘﺎﺏِ ﺷﻌﺮ ﻣﯽﺧﻮﻧﯽ ﮐﻨﺎﺭِ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﭘﻨﻬﻮﻧﯽ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺧﻨﺪﯼ ﺭﻭ ﮔﻮﻧﻪﺕ ﭼﺎﻝ ﻣﯽﺍﻓﺘﻪ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩِ ﯾﻪ ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺧﻔﺘﻪ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻋﯿﻨﻬﻮ ﻓﯿﻠﻤﺎ، ﯾﻪ ﻋﺸﻖ ﺁﺗﺸﯿﻦ ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺭﻭﺡِ »ﻫـﺎﻣـﻮﻧﻮ« ﺗﻮ ﺟﺴﻢ »ﺟﯿﻤﺰﺩﯾﻦ« ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ
Habib Najafi
به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست// رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست
همیشه دیدن باران ناخدآگاه لبخند بر لبانم می آورد
13 سال و 5 ماه و 26 روز و 7 ساعت و 54 دقيقه قبلولی ناگهان یادم می آید
چشمان اشکبار کودکی را در کنار بستر مادر
مادری که از درد ناله می کند
شاید تحمل درد این دنیای بی وفا سخت تر از درد پهلوی شکسته بود
شاید رهایی از درد دنیا او را راغب تر می کرد به رفتن تا درد سیلی ...
و همسرش...
پهلوان جنگ های بدر و خندق ، فاتح قلعه خیبر، اَبَرمرد تاریخ،
چشمان یک مرد اشکبار می شود و شانه هایش می لرزد...
می داند که تنها می شود، تنهای تنها...
بغض گلویم را می فشارد و اشک در چشمانم حلقه می زند
یادم می آید که ما هم هنوز تنهاییم
یادم می آید که هنوز باید منتظر بمانیم تا بیاید و انتقام سیلی مادر را بگیرد
که بیاید و اشک چشمان پدر را پاک کند
....
حالا می فهمم که آسمان هم بی دلیل نمی بارد...