سحر
آرزو می کنم هیچ راه نجاتی نداشته باشی وقتی غرق خوشبختی هستی.
سحر
تو را چه به فرهاد؟ یك فرهاد است و یك بیستون عاشقی. تو همین یك وجب دیوار فاصله را بردار...من باورت می كنم
سحر
چندیست که خواهم با غم ها وداع کنم ، ولی دل با غم دوری چه کند..
سحر
اشک هایی نریخته دارم و تو آن اندوه، آن سوگ عظیم باش که نهفته ترینِ بغض ها را می ترکاند...
سحر
دلتنگ که باشی هیچ کس جز دلدار به دادت نمی رسه ، دلداده ی دلتنگیاتم
سحر
دلم تنگ است، برای لحظه هایی که تمنا می کردیم نگذرند.
سحر
هرچی که دوست داری بگو به این دل پر از غمم / هرچی دل تنگت می خواد از عشق تو نمی گذرم.
سحر
زندگیم رو به راه است...!رو به راهی که رفته ای..رو به راهی که مانده ام.
سحر
سلاااااااااااام ...منم اومدم
سحر
نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه ی دل / خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند . . .
سحر
در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم ، حتی به مساحت یک یاد . . .
سحر
باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین میکنم ، من میتوانم میشود ، آرام تلقین میکنم . کم کم ز یادم میبری ، کم کم زیادم میروی ، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخیش صد بار تمرین میکنم !
سحر
گفتی که ما به درد هم نمی خوریم!.. اما هرگز نفهمیدی… من تو را برای دردهایم نمی خواستم…
سحر
نفرین به سادگی ام که بی دل تو ، به یاد تو روح و جسم خود آزردم
سحر
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود ، و چه زشت به من و سادگیم خندیدی ، دل من سخت شکست به تو عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود ، تو برو و برو تا راحتتر تکه های دل خود را سر هم بند زنم