سحر
چشم هایی نگرانند به راه من و تو
سحر
چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!
سحر
غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس.... در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود
سحر
هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم... سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود
سحر
زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود... تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود
سحر
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست.... گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
سحر
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت.. باران را اگر می بارد برچتر آبی تو و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام .
سحر
اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !!
سحر
امروز آمدی که خداحافظی کنی
سحر
چه می شود همه از جنس آسمان باشد