سحر
* چقدر سخت است خندان نگه داشتن لبها در هنگام گریستن قلبها...
سحر
* جهان چه بزرگست وقتی غرق شادیهای کوچکی و چه کوچکست وقتی اسیر رنجهای بزرگی.
سحر
* به کسی نگویید که برگردد! آدمی که به خاطر شما بر می گردد، به خاطر دیگری هم می رود.
سحر
* من همه نیلوفران را فرش راهت میکنم / من جهانی را فدای یک نگاهت میکنم.
سحر
* واسه دشت وسیع مهربونیات مترسک می شم تا هرگز کلاغ های غم دور و برت پیدا نشن.
سحر
* انجماد قلب ها را از خشک سالي چشم ها مي توان فهميد ، چشمي که گريستن نمي داند ، زيستن نمي تواند.
سحر
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
سحر
هزار خیابان فاصله دارم با او.. هزار خیابان فاصله دارم با خود.. چرا زنده باشم وقتی در تاریکی قدم می زنم؟؟ وقتی که او مرا و گلدان ها کنار پنجره را از یاد برده است
سحر
هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري! هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داری !!! هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري!!
سحر
زیباست بخاطر توزیستن وبرای توماندن وبه پای تو سوختن و چه تلخ وغم انگیزاست دوراز تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
سحر
آن زمان که بایددوست بداریم کوتاهی می کنیم .....
آن زمان که دوستمان دارندلجبازی می کنیم .....
وبعد...
برای آنچه ازدست رفته آه می کشیم
سحر
آرزویم اینست نتراود اشک درچشم تو هرگز مگر ازشوق زیاد.....نرود لبخند ازعمق نگاهت هرگز.... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...عاشق انکه تو را می خواهد.... ولبخند تو ازخویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه
سحر
من به تو نخواهم رسید من به آرزویم نیز نخواهم رسید. اما من باید زندگی کنم تا شاهد مرگ آرزوهایم باشم! تا شاید روزی مرگ آرزویم باشد...