سحر
یاد تو در انگشتان من یخ زده است تا بهار نشود تمام نمی شوی...
سحر
چشمانم شب ترین است دلم دریاترین رویایم ستاره ترین و عشقم کوه ترین! . . کجاست آن فرهادترین ؟!
سحر
تمام شعرهایم سیاه شده اند از وقتی که چشمانت حوالی نگاهم آفتابی نمی شوند!
سحر
به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم… یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
سحر
روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند ولی ای تنهاترین رویای عشق هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند
سحر
آخ که چقدر تنهایم … دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است
سحر
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند … چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد
سحر
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت …
سحر
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم…
سحر
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم…
سحر
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد …
سحر
کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد