پِگوله پشمک به سر
به چشم هایَت بگو انقدر برای دلم رجز نخوانند من اهل ِ جنگ نیستم،شاعرم خیلی بخواهم گرد و خاک کنم شعری می نویسم آنوقت اگر توانستی مرا در آغوش نگیر ...!
پِگوله پشمک به سر
آرزوی خيـلی ها بـودم! از آن دست نيافتـنی هايشـان... ساده اسـيرت شدم که قــدر ندانستی... !
پِگوله پشمک به سر
ازت نمی گذرم ... نه به خاطر خودم ، به خاطر مادرم که بعد از رفتنت تمام لحظه های بی قراری و دلتنگیم را یواشکی پشت در اتاقم گریه کرد !!
پِگوله پشمک به سر
در این هیاهوی شلوغ ” یادت لحظه ای مرا گم نمیکند” و به هرجا میروم پیش تر از من آنجاست !