كامياب
نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را . مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ، من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم.
كامياب
خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.
كامياب
همانجا که نفس هایم عبور می کنند آنجا تلنبار می شد درد را می گویم ! چیزی مدام گلویم را می فشرد اما، چشمهایم می خندید هنوز!
كامياب
بی تو دلم میگیرد و با خودم میگویم کاش آن یک بار که دیدمت گفته بودم که بی تو گاه دلم میگیرد که بی تو گاه زندگی سخت میشود که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند اما نمیگفتم که این «گاه» ها گهگاه تمامِ روز و شب من میشوند آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد درست مثل همین روزها
كامياب
همچو گنجشكي لب بام نشستم تا بيايي با سكوتم هيبت غم را شكستم تا بيايي يوسف م افتاده اي در چاه بيرحم جدايي همچو يعقوب زعطر ت مست مستم تا بيايي طاقت دوري كجا تا لحظه ها را مي شمارم شعله اي در حسرت پروانه هستم تا بيايي
كامياب
کلمات بی صدای تو روحم را نوازش می کند انگار در پس تنهایی انگشتان آشنایی ساز مرا می نوازد به وسعت لبخند آهنگین می شوم ... نت های آرام ، کوتاه و مداوم ... لحظه دلنشین می شود آرام می شوم .... و چه آهنگِ زیباییست این آهنگِ بودن و نبودنِ تو ...
كامياب
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
كامياب
دنیای من شبیه دنیای تو نیست دنیای تو هم شبیه دنیای من نیست نخواه که دنیام رو تغییر بدم چون چشمای من شبیه چشمای تو نیست .
كامياب
به ساحل نشسته ای آرام غرق شدنم را نظاره میکنی و آنسوتر که من پنجه در پنجه مرگ کشیده ام ساحل را نه برای نجات تنها برای دیدار تو میجویم