تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جویم نمی دانم چه خواهد شد اسیرم در دو راهی ها غرورم یکطرف ماند و دل دیوانه ام اینجا چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را بگویم عاشقت هستم بمان با من تو ای زیبا
از این همه احساس یک عالمه حسرت به من دادی و خود در بی نگاهی یک آینه پنهان شدی می دانی چرا قاصدک را دوست دارم؟ چون نه از تو بلکه از امید آمدنت خبر می آورد