كامياب
درمغازه قلبـــ ــ ـم .. یاد تــو تنهـــا چیزیه کــِ روش نوشتـــم ” سوال نکنیـــد” فروشی نیستـــ ــ ..
كامياب
من از ساعت متنفرم ، از این اختراع عجیب بشر که جای خالی تو را به رخ دلتنگیهای من می کشد . دلتنگتم ...
كامياب
یک سیب در دست تو اما مال من نیست چیزی عذاب آورتر از کوچک شدن نیست خاکسترم فرقی ندارد بودن من دیگر دل من قابل آتش زدن نیست
كامياب
تو رفتی یک روز بی آنکه بدانم برای همیشه...
كامياب
یک خاطره از تو برای من مانده فقط یک خاطره خنده وقت رفتنت...
كامياب
فرش گسترده تنهایی ام را با خود می برم به کجاها نمی دانم این تنها سهم من از خوشبختی با تو بودن است...
كامياب
فاصله بین ما یک قدم بیشتر نبود افسوس که دیوار بودیم...
كامياب
در جلسه امتحانِ عشق من ماندهام و یک برگۀ سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی.. درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغضآلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست.. در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم! وقت تمام است. برگهها بالا...
كامياب
خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته فراموش نکردن عبرت هاي گذشته غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده
كامياب
ای کاش همدم تنهاییم قلب بارانی تو باشد تا اینگونه در گرداب غم و اسارت بی تو بودن اسیر نباشم ای همدم تنهایی رویاهایم بیا و مرا رها کن بیا و مرا به قصر پاکان ببر
كامياب
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
كامياب
ارزان تـر از آنچــه فکرش را بکنی بودی ؛ امـــا برای من .. گران تمــام شدی
كامياب
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
كامياب
به ما دروغ می گفتند: دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید. درست این است: زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود