دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کاوه عزیزی

کاوه عزیزی
مرد - مجرد
امتیاز: 4636

دنبال‌شدگان

(833 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(560 کاربر)

گروه‌ها

(35 گروه)

بازدید

♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
توسط موبایل در وقتی...

شـام قورمه سبزی داری. . .

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@گـلـپــری : و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد. پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است‌. شاعران وارث آب و خرد و روشني اند. پشت درياها شهري است‌! قايقي بايد ساخت‌. قايقي بايد ساخت

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@گلمنگلی ❣ : هيچ آيينه تالاري‌، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي‌، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» هم چنان خواهم خواند. هم چنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است‌. بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است‌. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله‌، به يك خواب لطيف‌. خاك‌، موسيقي احساس تو را مي شنود

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@آرتـنـوس : ابري نيست . بادي نيست‌. مي نشينم لب حوض‌: گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب‌. پاكي خوشه زيست‌. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط‌. نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست‌. چيزهايي هست ، كه نمي دانم‌. مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌. راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌. من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت‌. پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌. پرم از سايه برگي در آب‌: چه درونم تنهاست‌.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@نیلوبانو ^_^ : پشت كاجستان ، برف‌. برف‌، يك دسته كلاغ‌. جاده يعني غربت‌. باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب‌. شاخ پيچك و رسيدن‌، و حياط‌. من ، و دلتنگ‌، و اين شيشه خيس‌. مي نويسم‌، و فضا. مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك‌. يك نفر دلتنگ است‌. يك نفر مي بافد. يك نفر مي شمرد. يك نفر مي خواند. زندگي يعني : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته‌. يك نفر ديشب مرد و هنوز ، نان گندم خوب است‌. و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند. قطره ها در جريان‌، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس‌.

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@گلی دنبالر!!! : آسمان‌، آبي تر، آب آبي تر. من در ايوانم‌، رعنا سر حوض‌. رخت مي شويد رعنا. برگ ها مي ريزد. مادرم صبحي مي گفت‌: موسم دلگيري است‌. من به او گفتم‌: زندگاني سيبي است‌، گاز بايد زد با پوست‌. زن همسايه در پنجره اش‌، تور مي بافد، مي خواند. من «ودا» مي خوانم‌، گاهي نيز طرح مي ريزم سنگي‌، مرغي‌، ابري‌. آفتابي يكدست‌. سارها آمده اند. تازه لادن ها پيدا شده اند. من اناري را، مي كنم دانه‌، به دل مي گويم‌: خوب بود اين مردم‌، دانه هاي دلشان پيدا بود. مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم‌. مادرم مي خندد. رعنا هم‌.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@مـِـلـפבےܓܨ : آب را گل نكنيم‌: در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌. يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد. يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد. آب را گل نكنيم‌: شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد اندوه دلي‌. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^ : از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت‌. فرصت ما زير ابرهاي مناسب مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه حجم خوشي داشت‌. نصفه شب بود، از تلاطم ميوه طرح درختان عجيب شد. رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت‌. بعد دست در آغاز جسم آب تني كرد. بعد در احشاي خيس نارون باغ صبح شد.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@jasmin : سطح من ارزاني تو باد! يك نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب در وسط دگمه هاي پيرهنش بود. از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت‌. مثل پريروزهاي فكر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبي شط ها پر شده بود. يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد. روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد. عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد. ميز مرا زير معنويت باران نهاد. بعد، نشستيم‌. حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@حنانه : در اين كوچه هايي كه تاريك هستند من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم‌. من از سطح سيماني قرن مي ترسم‌. بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است‌. مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد. مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات‌. اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن] : صدا كن مراصدا كن مرا. صداي تو خوب است‌. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم‌. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است‌. و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است‌. كسي نيست‌، بيا زندگي را بدزديم‌، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم‌. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم‌. بيا زودتر چيزها را ببينيم‌. ببين‌، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند. بيا آب شو مثل يك واوه در سطر خاموشي ام‌.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@مسیحا : رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ، آب در حوض نبود . ماهيان مي گفتند: « هيچ تقصير درختان نيست.» ظهر دم كرده تابستان بود ، پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد. به درك راه نبرديم به اكسيژن آب‌. برق از پولك ما رفت كه رفت‌. ولي آن نور درشت ، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت‌. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است‌. باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم‌.

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@✿°๐مـﮩﭟـاب๐°✿ : گيوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌: «من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است‌! نكند اندوهي‌، سر رسد از پس كوه‌. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ‌، مي چرخد گاوي در كرد. ظهر تابستان است‌. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است‌. سايه هايي بي لك‌، گوشه يي روشن و پاك‌، كودكان احساس‌! جاي بازي اين جاست‌. زندگي خالي نيست‌: مهرباني هست‌، سيب هست‌، ايمان هست‌. آري تا شقايق هست‌، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است‌، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم‌، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌. دورها آوايي است‌، كه مرا مي خواند.»

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥* : من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت‌. نيمروز آمد. بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد. مرتع ادراك خرم بود. دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد: پرتقالي پوست مي كندم‌. شهرها در آيينه پيدا بود. دوستان من كجا هستند؟ روزهاشان پرتقالي باد! پشت شيشه تا بخواهي شب . در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با موج‌، در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد. لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند. خواب روي چشم هايم چيز هايي را بنا مي كرد: يك فضاي باز ، شن هاي ترنم‌، جاي پاي دوست ....

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@ﬡᖲᗩᖇᗩ : صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟ لباس لحظه ها پاك است‌. ميان آفتاب هشتم دي ماه طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت‌. طراوت روي آجرهاست‌، روي استخوان روز. چه مي خواهيم؟ بخار فصل گرد واوه هاي ماست‌. دهان گلخانه فكر است‌. سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند. ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند. چرا مردم نمي دانند كه لادن اتفاقي نيست ، نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط ديروز است؟ چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي نا ممكن هوا سرد است؟

این ارسال را بازنشر کرده است.