@کاوه عزیزی اعتصاب کردند رگ های قلبم بعد از آن رفتن بارانی جلوی راه خون را گرفتند این روزها سکته قلبی اتفاق عجیبی نیست برای جوانی بیست و چند ساله افسوس دیر آمدی / مثل اورژانس شهر ما
@neda روزي كه دانش لب آب زندگي مي كرد، انسان در تنبلي لطيف يك مرتع با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود. در سمت پرنده فكر مي كرد. با نبض درخت ، نبض او مي زد. مغلوب شرايط شقايق بود. مفهوم درشت شط در قعر كلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر مي خوابيد. نزديك طلوع ترس، بيدار مي شد. اما گاهي آواز غريب رشد در مفصل ترد لذت مي پيچيد. زانوي عروج خاكي مي شد. آن وقت انگشت تكامل در هندسه دقيق اندوه تنها مي ماند.
@aloNE** سال ميان دو پلك را ثانيه هايي شبيه راز تولد بدرقه كردند. كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساخته مي شد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد تركيب سنگ ها مي شد. حنجره اي در ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه مي كرد. از سر باران تا ته پاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود. باران وقتي كه ايستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.
@خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . : گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست ، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند. پلكان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسيم ، گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت : بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
@یاس : ظهر بود. ابتداي خدا بود. ريگ زار عفيف گوش مي كرد، حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد. آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك. لكلك مثل يك اتفاق سفيد بر لب بركه بود. حجم مرغوب خود را در تماشاي تجريد مي شست. چشم وارد فرصت آب مي شد. طعم پاك اشارات روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت. باغ سبز تقرب تا كجاي كوير صورت ناب يك خواب شيرين؟ اي شبيه مكث زيبا در حريم علف هاي قربت ! در چه سمت تماشا هيچ خوشرنگ سايه خواهد زد؟ كي انسان مثل آواز ايثار در كلام فضا كشف خواهد شد؟ اي شروع لطيف! جاي الفاظ مجذوب ، خالي !
@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ : قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، هم چنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان. هم چنان خواهم راند. هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
@کاوه عزیزی من دیدم جمله ای در شأن شما نیست که خطاب بدم یه جمله پراز سکوت ناگفته فرستادم ............................................................................... ناگفته ها لدفن با آهنگ جمله بخون.
@bano °✿ روزهای رویایی °✿ : شب سرشاري بود. رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت. دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود. در بلندي ها، ما دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازك تر. دست هايت، ساقه سبز پيامي را مي داد به من و سفالينه انس، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد و تپش هامان مي ريخت به سنگ. از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها و لعاب مهتاب، روي رفتارت. تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك. فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي پيوست. سايه ها برمي گشت. و هنوز، در سر راه نسيم. پونه هايي كه تكان مي خورد. جذبه هايي كه به هم مي خورد.
مرسي مجيدجون جوني منم خوبم داداشي


13 سال و 4 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبلسلااااام مهتاب جونم عششششششششقققققققم




13 سال و 4 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبلسلاااااااااام حسام جونم
خوبي 





13 سال و 4 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 27 دقيقه قبلسلااااااااااام ..........


13 سال و 4 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 36 دقيقه قبلسلاااااااااااااااااااام عزيزدل برادر آق پورياي ولي
خوش اومدي 




صبت بخير 




13 سال و 4 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 32 دقيقه قبل