@*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥* : من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت. نيمروز آمد. بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد. مرتع ادراك خرم بود. دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد: پرتقالي پوست مي كندم. شهرها در آيينه پيدا بود. دوستان من كجا هستند؟ روزهاشان پرتقالي باد! پشت شيشه تا بخواهي شب . در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با موج، در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد. لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند. خواب روي چشم هايم چيز هايي را بنا مي كرد: يك فضاي باز ، شن هاي ترنم، جاي پاي دوست ....
@آرتـنـوس : ابري نيست . بادي نيست. مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب. پاكي خوشه زيست. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط. نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست. چيزهايي هست ، كه نمي دانم. مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج. پرم از سايه برگي در آب: چه درونم تنهاست.
کاوه جون خیلی خیلی کامنتت قشنگه



13 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبلمرررررررررررسی


13 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبل