❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گفتند بـــــاد آورده را بـــاد مـــی بـــرد، امــــا تـــو کـــه بـــا پــای خـــودت آمــده بــودی ..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تنها راه حقیقت عاشقانه حرف زدن است «هنری»
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هر شب قبل از خواب خاطراتت را از ریشه می کنم و هر صبح قبل از اینکه بیدار شوم دوباره می رویند، این خاطرات لعنتی…
بذر خاطره هایت را ناجوانمردانه در وجودم ریختی و رفتی.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
پرسیدم : آیا ابرها میگریند ؟ گفتند : نمیبینی چگونه اشک میریزند !! پرسیدم : آیا درختها غمگین میشوند ؟ گفتند : نمیبینی برگهایشان ریخته شده !! پرسیدم : آیا باد خشمگین میشود ؟ گفتند : نمیبینی چه سهمگین میوزد !! پرسیدم : آیا او مرا دوست دارد ؟ سرهایشان به جلو خم شد و گفتند : اگر تو را دوست داشت در کنارت بود. و راست میگفتند .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه رنگی.. چه چشمانی.. گویا رنگین کمان هفت رنگست ..درونش عشق و مهربانی موج میزند ..موجی عظیم که سراسر وجودم را در خود میکشد.. دوست دارم درون این موج غرق شوم.. ویران میکند غصه هایم را این چشم های جادویی.. ولی امان از سیلی که درون چشمانت بیوفتد ..دلم میریزدقلبم به درد می آید ..وقتی چشمانت تر میشوند نمیخواهم چشمه ی جوشان چشمت هرگز سرازیر شود... میترسم درون سیلابش حل شوم.....
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
زیاده خواه نیستم! جاده ی شمال ... یک کلبه ی جنگلی ... یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی ... کمی هیزم ... کمی آتش ... مهِ جنگل ... کمی تاریکیِ محض ... کمی مستی ... کمی مهتاب ... برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار و بوی یار ... و بوی یار ... و بوی یار ... - نیکی فیروزکوهی -