❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
پشیمان اند کفش هایم که این همه راه ؛ راه آمدند با نیامدن ات ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم .. و من چون شمع می سوزم … و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم
هر کس هم که می آید ، مسافر است
می شکند هم نمازش را ، هم دلم را
و می رود . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
انسان ها هر از چند گاهی ، از جایی می افتند از لبه پرتگاه از پـا از نفس ازاین ور بوم از دماغ فیل از چاله به چاه از عرش به فرش از چــشــم ازچــــشــــم از چـــــشـــــم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نمی دانم کجای خوب ِاين قصه ايستاده ای ؛ که از حواس لحظه هايم پرت نمی شوی..!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
زندگیِ من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد..! تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد! بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید! آری سکوت! سکوتی کهبیشتر مشحونِ تحمل هاست.. سکوتی که از دنیا بریده است! کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند. آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی! نمی خواهم.. محبت نمی خواهم! آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی. تماشای تو وقت می خواست گوشِ من پاسخی ندید دلم می خواهد صدایت را بشنوم.. همین
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اي سراپايت سبز دست هايت را چون خاطره اي سوزان در دست هاي عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لب هاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد فروغ فرخزاد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
و تقدیر من این بوده است آدم برفی ات باشم! بهاری تازه در راه است خواهی رفت می دانم!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی روزگار مرا فراموش میکند دیگر امیدی برای آینده نیست زندگی را به دست فراموشی می سپارم زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است شادیها را در تاریکی دفن کرده ام تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند به کجا پناه ببر
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از آن بالا مگر چه می بینند ابرها . . . که می ایستند و به حال ما می گریند . . ؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت ... که حرفهایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گاهي وقتها آرزو ميکنم تو چند لحظه اي خودتو جاي من بذاري و من باشي، دلت دل من باشه، چشمات چشماي من باشن، روحت روح من باشه، تمام وجودت براي من باشد... اونوقت خواهي ديد من چقدر واسه رسيدن به تو بي قراري ميکنم ... اونوقت خواهي ديد چقدر شبها و روز ها از دوري تو اشک ميريزم، احساس خواهي کرد من چقدر تو رو دوست دارم و احساس خواهي کرد عشق رو که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده. کاش اين آرزو تبديل به حقيقت ميشد تا تو منو بيشتر از هميشه باور داشته باشي ...باور...