دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پوریا

پوریا
مرد - متاهل

دنبال‌شدگان

(13 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(65 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

پوریا
پوریا

لحظه دیدار نزدیك است باز من دیوانه ام ،مستم باز میلرزد، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های "نخراشی به غفلت گونه ام را . تیغ" های "نپریشی صفای زلفكم را. دست" و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیك است. مهدی اخوان ثالث

پوریا
پوریا

این روزها مثل برگ درخت از زندگی خسته شده ام...!

پوریا
پوریا

همیشه پاییز که می شد، عاشقانه هایم فوران می کرد. نگاهم نکن. پاییز امسال عاشق نیستم !!!

پوریا
پوریا

حافظه ام... همه چيز و همه كس را فراموش ميكند... خسته شدم بس كه ساييدمش... و تو هر بار... نمايان تر شدی!

پوریا
پوریا

بی من اگر آ رامی من نميخواهم كنارم باشی...

پوریا
پوریا

کویر تشنه ی باران است من تشنه خوبی به من محبت کن! که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان بنفشه می روئید وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست چرا هراس؟ چرا شک؟ بیا که من بی تو درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست امید بارش باران نوبهارم نیست...

پوریا
پوریا

به تو عادت کرده بودم، مثل گلبرگی به شبنم مثل عاشقی به غربت، مثل مجروحی به مرهم من که در گریزم از مرگ، به تو عادت کرده بودم از سکوت و گریه شب، به تو هجرت کرده بودم

پوریا
پوریا

وقتی نگاهی تو را مسخ می کند و تمامت را می گیرد جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده چیزی در خودت نمی بینی ، حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند تو را به مرز دیوانگی می کشاند ... وقتی سر انگشتانت حرف می زنند و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ... یک آن شک می کنی که شاید این عشق باشد ... شاید ...

پوریا
پوریا

در ساحل زندگی با خدا راه میرفتم، و در مورد خوشیها و سختیها سخن میگفتیم. به پشت سر نگاه کردم، در جاهائی که از خوشیها حرف میزدیم دو جای پا و در جائی که از سختیها حرف میزدیم یک جای پا بود.
گفتم: خدایا در سختیها با من نبودی؟
گفت: آن یک جای پائی که در سختیها دیدی جای پای تو نیست، بلکه جای پای منست که تو را بر دوش داشتم..
 


پوریا
پوریا

میدانم... هر جا بروی باز پیش خودم باز میگردی... مثل نامه ای که هر دو رویش نام مرا نوشته باشند...

پوریا
پوریا

دلتنگم...نه برای کسی... از بی کسی ... خسته ام... نه از تکاپو... از در به دری... نه دوستی ... نه یادی ... نه خاطره ی شیرینی... تنهایم... تنهاتر از آن سنگ کنار جاده... ... اما مشتاقم... مشتاق دیدار آن کس که صادقانه یادم کند...

پوریا
پوریا

سه دزد بز دزد رفتن بز دزدی، یه دزد بز دزد دوبز دزدید، دودزد یه بز دزدیدن، یه دزد بز دزد به دو دزد بز دزد گفت: من كه یه دزد بزم دو بز دزدیدم اونوقت دودزد بز دزد یه بز دزدیدین؟

پوریا
پوریا

«این مردم» موجوداتی هستند که وقتی در خانۀ خودت، در اتاق خودت، روی پایت را لگد می کنند طوری که آه از ته اعماقت برمی خیزد، به جای «ببخشید» می گویند: «خاک تو سرت! هیچوقت عقلت نمی کشه کجا باید بتمرگی!»

پوریا
پوریا

همیشه آدما ، یا داغن نمیفهمن ! یا سردن ، خودشون رو میزنن به نفهمی ...

پوریا
پوریا

زن عشق زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی او درد میکشد... و تو نگران از اینکه بچه دختر نباشد او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا میپرسند: نام پدر ؟