پوریا
اهای تو... مــــــــن نمیگم دنــــــــیا را به پایم بریز فقط هرآنچه را دارم خرابــــــــــ نکن
پوریا
برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوارکهنه می ایستم
و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند!
پوریا
شبیه شماره ای تنها روی گوشی نه نامی نه نشانی مدت هاست برای من یک تماس از دست رفته ای...!!!!
پوریا
به سلامتیه كسی كه نمیشناستت اما نوشته هاتو میخونه تا از درونت با خبر بشه و بهت بفهمونه كه تنها نیستی ( به سلامتیه همه دوستای خوبم که اینو میخونن ولی لایک نمیزنن )
پوریا
دلم کمی خدا میخواهد کمی سکوت ... دلم دل بریدن میخواهد کمی اشک ... کمی آغوش آسمانی کمی دور شدن از این جنس آدم .
پوریا
اجازه خدا؟؟ ميشه من ورقه مو بدم؟ ميدونم وقت امتحان تموم نشده ولي من ديگه خسته شدم...
پوریا
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند، چه سخت است قصه ی عادت...
پوریا
خاموش باش، مرغکِ دريايی! بگذار در سکوت بماند شب بگذار در سکوت بميرد شب بگذار در سکوت سرآيد شب. بگذار در سکوت به گوش آيد در نورِ رنگرفته و سردِ ماه فريادهای ذلّهی محبوسان از محبسِ سياه... <شاملو>
پوریا
همبازی هایمان را تا وقتی دوست داریم، که خوب می بازند !
پوریا
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها راکم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است… پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
پوریا
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر
خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.
ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت.
بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.
پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:
«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»
مرد در جواب گفت:
«احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»
پوریا
سکوت ، همیشه نشانه رضایت نیست! شاید کسی دارد خفـــــه می شـــود پـشت ِ یـک بـغـض . . .
پوریا
انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند؛ این ماییم که دیر به دیر نگاهشان می کنیم ...!
پوریا
آرامم. . .
مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخها خورده اند. . .
دیگر نگران داس ها نیستم .
پوریا
گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ، آن زمانی که احساس اهمیت داشت ... در این زمــــــــــــــــــانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ... جایت را با دیگری پُر میکنند، احساس ... سیری چند