پوریا
هيچوقت عاشق نشو زيرا كه تنها به دنيا آمده اي وتنها از دنيا خواهي رفت زيرا كه عظمت عشق چنان خرد و ناچيزت مي كند كه ديگر حتي صداي خرد شدن استخوان هايت را هم نخواهي شنيد ولي اگر عاشق شدي تنها يك نفر را دوست بدار بخند و گريه كن و قدم بردار فقط بخاطر يك و فقط يك نفر
پوریا
هنووز کوچهها هماناَند خیابانها هماناَند پنجرهها و مردمِ بیرؤیا، همان. تنها تویی که نیستی!
پوریا
خدای من با تو هستم . آری, گویی امروز باید به تو سلام میکردم ، به تو که روزهاست صدایت نکرده ام ، شب هاست که حست نکردهام و مدتها است که یادت نکرده ام چه شد که امروز سلام نکرده جوابم دادی...... .. چه کودکانه افتخار میکردم به خودم که هرگز بنده فراموش کاری نبودهام و چه کوچک شدم امروز که با سلام کردنت به من خبر دادی خیلی وقت است فراموش کردهام که چه بنده فراموش کاری بوده ام
پوریا
دیگر مــــهـــم نیست بودنت تا میتونی پر بکش برو.. .!.!!!
پوریا
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم,وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هایش می گردیم, وقتی عیب ها ش رو پیدا کردیم ترکش می کنیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می پردیم و باز تنهاییم
پوریا
کاش می شد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت کاش می شد روی این رنگین کمانمی نوشتم تا ابد با من بمان
پوریا
سخت است هنگام وداع آنگاه که در میابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد.
پوریا
از باران? با ترانه میخورد بر بام خانه » ... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ ... ... ... ... آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر? کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو? آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد * * * باز باران? باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ? بی بهانه شایدم? گم کرده خانه
پوریا
خنده ام میگیرد...
وقتی پس از مدت ها بی خبری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری میگویی : دلم برایت تنگ است …
یا مرا به بازی گرفته ای یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی….
دلتنگی ات ارزانی خودت...
پوریا
عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد! زیبا بود امّا شوخی بود! ... ... حالا. . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .! تمام این تنهایی تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است.
پوریا
تمام شدم.. با یک حرف ِ ساده ی ِ مهربانانه.. تمام شدم.. تا یاد بگیرم.. دوستت دارم ها.. فقط یک سوتفاهم است...
پوریا
همین که عشق باشد آن هم در حوالی تو... هر چقدر هم که زمستان باشد بهاری ترین هوا سهم من است..
پوریا
به سلامتـــــــی اونایی كه می خندند ؛ اما .... یك عمـــر بغض داشتن و هیچـــكـــــس نفهمید ... !!!
پوریا
بعضی وقتام هست که داری از خواب میمیریا ..اما بزور خودتو بیدار نگه میداری بلکه طرف اس ام اسی ، پی امی چیزی بده ..
پوریا
تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد