دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 2827.9

دنبال‌شدگان

(103 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

leila
leila

من انتظار تو را می کِشم.. تومرا از انتظارت می کُشی ... !!! لعنت بر هر چه فتحه و کسره و ضمه ...

leila
leila

پسرا قبل ازدواج همه زورشونو میزنن نشون بدن پولدارن...بعد از ازدواج ده برابر همین زور رو میزنن نشون بدن آه در بساط ندارن.!

leila
leila

نظر ی که دیگران نسبت به شما دارند مشکل خودشان است نه شما . ( الیزابت کوبلر‌روس)

leila
leila

باید باهم بود بدون تصاحب یکدیگر باید همنوا بود بدون تصرف اندیشه یکدیگر باید همراه بود بدون خدشه دار کردن راه یکدیگر باید همکار بود بدون دخالت در کار یکدیگر باید همدل بود بدون راهیابی به راز یکدیگر باید همنشین بود بدون تجاوز به مرزهای یکدیگر باید همخواه بود بدون یکی کردن خواهشهای یکدیگر.

leila
leila

جا مانده است چیزی، جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه دندان‌های سفید… من تکه‌‌تکه از دست رفته‌ام در روز روز زندگانی‌ام!!…

leila
leila

یادت باشه دیگر یادت نیستم گاهی دست ” خـــودم ” را می گیرم… می برم هوا خوری… ” یــاد ” تو هم که همه جا با من است… ” ... ... تنهایی ” هم که پا به پایم میدود… میبینی…؟ وقتی که نیستی هم . جمعمان جمع است

leila
leila

شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟ بهلول جواب داد: نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است !!

leila
leila

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم! بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...

leila
leila

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!! مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ... بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟ آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !

leila
leila

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد. کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد. خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟ بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید !!!

leila
leila

این روزها دلم قاطی کرده انگار یک چیزی را یک دقیقه میخواهد یک ساعت نمیخواهد انگار سیگنال شبکه اش هی قطع و وصل می شود ... باید کابل اش را از بیخ و بــُن قطع کنم ..

leila
leila

لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند محکمند … خوش به حالشان که لنگه همند . . . (حسین پناهی) @

leila
leila

پاییز را همیشه دوست داشته ام به خاطر آسمان ابری و گرفته , روزها و شب های بارانی , هوای سرد و مه آلود , باد و برگ های خزان , آرامش و سکوت , صدای کلاغ ها در غروب و به خاطر تنهایی اش

leila
leila

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسيد: علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره. حاکم پرسيد: ديگه چي؟ آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه. حاکم پرسيد: ديگه چي؟ آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله. حاکم پرسيد: ديگه چي؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است. حاکم پرسيد: ديگه چي؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه. حاکم پرسيد: ديگه چي؟ آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه. حاکم پرسيدگه چي؟ آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟ الاغ گفت: واسه اينکه من خرم. حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد. نتيجه گ{

leila
leila

چشمایم را شستم زیر باران رفتم ولی ندیدمت فقط باران بود و چشمهایم بعدها وقتی کویر دلم، تشنه باران شد فهمیدم که تو همان بارانی...