مثل همیشه از صبح زود آمده بود اول ورودی شهر نشسته بود.دلش دوباره بوی بهار می خواست. سراغش را از همه گرفت .عکسش را به همه نشان داد. نه مادر ، با کاروان ما نیست شاید بهاری دیگر . . .
man dar hadey ke lazem bod tozih dadam
harkas saligeei dare mke khodesh o khodaye khodesh
ama
abji harfe akharam agar be kasy mikhahi emteyaz bedy
ye tarazo vardar bebin karhaye badesh ba karhaye khobesh ra sabok o sangin kon
manam migam sedash gashange ya ahanghaye gadimish
ama ein nazare mane
pishe man kare badesh kheyli sangintar bod
hamin o bas
khosh bashy
یک چرخهت میارزد به تمام دوچرخههای لوکس بچه مایهدارهای تمام عالم..... بازی کن کوچولو بازی کن با همون یه چرخت، شاید اون صندوق صدقات پشت سرت از خجالت آب بشه !!!
شهيد عليرضا خاکپور از سرداران شهيد «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان، روستاي پيرواش، متولد سال 1345، از خانواده اي روستائي و کشاورز، متاهل، وقتي «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود؛ عليرضا در ششم اسفند سال «1365»در عمليات «کربلاي پنج» مظلومانه شهيد شد.
شهيد عليرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:
منطقه اي چند بار بين ما و عراقي ها، توي شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوي سنگر که گنجشکي آمد، چند متري ام روي تل خاکي نشست، برُّ و بر نگاهم مي کرد. به يکي از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: اين گنجشک گرسنه است.
بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم يک متري اش، ريختم و برگشتم.
نخورد.
يکي از بچه ها سنگي به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره مي خوري ها، پريد. چرخي زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست. يکي ديگر از بچه ها سنگي ديگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد. پريد و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.
پريدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نيزه، يکي بيلچه آورد، يکي با سر نيزه، زديم به زمين، چند لحظه بعد، پوتين خون گرفته اي، پيدا شد، بيشتر کنديم….
نامرد دشمن، چهل و هشت شهيد مظلوم بسيجي را يک جا روي هم دفن کرده بودند.
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ حاج علی مالکی نژاد می گويد: يک روز آقا مهدی می خواست وارد مقرّ لشگر شود. دژبان که يکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: «کارت شناسايي!» «ندارم» «برگه تردّد!» «ندارم» آن بسیجی هم راهش نداده بود. آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر بسیجی بگذارد و امتحانش کند، اصرار کرد که من متعلّق به اين لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم گفت الا و بلا يا کارت یا برگه تردد ...! «کارت و برگه ندارم اما مال اين لشگرم. شما برويد بپرسید!» «نه، حتماً باید کارت یا برگه ارائه کنی! ...» در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!» آقا مهدی بر می گردد، می خندد و می گوید: «حالا اگر خودم زین الدین باشم چه ؟!» آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی درآغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشويقش می کند.
سلام
14 سال و 1 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 29 دقيقه قبلسلام
14 سال و 1 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 29 دقيقه قبلسلام...
14 سال و 1 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 28 دقيقه قبل