@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ علی حاجی زاده می گويد: آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود. یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن. وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!»
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ شهادت، هنر مردان الهی است و مردان خدا زیبنده شهادتاند و به راستی که خط سرخ شهادت، میراث بزرگ انبیای الهی است. در هشت سال جنگ تحمیلی خداجویان مخلص ایران اسلامی، با این عشق سرخ همآغوش شدند و بر فراز قله سعادت گام نهادند. مهدی زینالدین از جمله مردان الهی بود که به این فیض رسید. سرانجام آن حادثه بزرگ و خبر وحشتانگیزی که هموراه لشگر 17 علیبنابیطالب قم از آن هراسان بود، به وقوع پیوست و خبر پرواز سید مهدی زینالدین، به گوش رسید. شهیدزینالدین در مأموریتی که از کرمانشاه به سوی سردشتِ آذربایجان غربی درحرکت بود، با گروههای ضد انقلاب درگیر شد و به فیض شهادت نائل گردید. مزار ایشان در گلزار شهدای علیبنجعفر قم، زیارتگاه عاشقان شهادت است. روحش شاد و یادش جاودان باد.
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ اواخر عمر رژیم پهلوی، اعتصابات عمومی بیشتر شهرهای این مرز و بوم را فرا گرفته بود. این حرکات عمومی مردمی، باعث تعطیلی مغازهها و ادارات و کارخانهها شده بود. شهید زینالدین هم جهت پیوستن به صف انقلاب مغازه پدر را تعطیل کرد، ولی کسب دانش برای او تعطیل نشد و یادگیری زبانخارجی در اولویت کاری او قرار گرفت؛ زیرا قصد عزیمت به یکی از کشورهای خارجی برای ادامه تحصیل داشت. او با چهار دانشگاه از دانشگاههای فرانسه مکاتبه کرد و بعد از مدتی، نامه قبولی از یکی از آنها دریافت کرد. بعد برای انتخاب یکی از دانشگاهها، به یکی از دوستانش که به تازگی از فرانسه برگشته بود مراجعه کرد، او در جواب گفته بود: در فرانسه خدمت حضرت امام رسیدم، ایشان فرمود: «به ایران برگردید؛ زیرا ایران به جوانانی مثل شما نیازمند است». و این سخن، باعث انصراف شهید زینالدین از عزیمت به خارج از کشور برای ادامه تحصیل میشود.
@آزاده ایــرانی واقعیت اینه که با اینکه من یه طلبه کوچیکم و حرف دل خیلی از دوستانم رو فقط می زنم شما نمیتونید پستای منو تحمل کنید و اگر میتونستید جواب می دادید فقط میتونید پاک کنید کما اینکه امروز با اینکه من خوشحالم از اینکه اون پرچم تغییر یافته و بدون نام خدا حذف شد اما شما امروزسه چهار پست از منو پاک کردید و با این روند هیچ منفعتی حاصل شما نمیشه....چون همیشه کسانی هستند که سخن حقو بگن.....
گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم دیگه وقت كنم.» توی آن هیری بیری شروع كرد به نماز خواندن. . . #السلام-علیكم-و-رحمة-الله-و-بركاته را كه گفت، یك خمپاره آمد و بردش #مهمانی. . .!
مادر ميخنديد. خنديد؟ نميدانم. يادم نيست. صورتم را بوسيد. چند بار. گفت برايم پارچهاي ميخرد تا چادر مشكي بدوزد و من در جشن تكليف خودم آن را سرم كنم. اخم كرده بودم. نميخواستم مادر برود.
بابا داشت برايم سيب پوست ميكند. خيلي دوست داشتم. راديو روشن بود. نميشنيدم. نگاهم به دستهاي بابا بود كه داشت پوست سيب را با چاقو جدا ميكرد و در بشقاب ميريخت. يكدفعه سيب نصف شد. نصفش روي فرش افتاد.
مشق مينوشتم. مشق؟ نه. نقاشي ميكردم. داشتم كوه و آسمان و دريا ميكشيدم. دريا؟ نميدانم، شايد هم اقيانوس بود. نصفه ديگر سيب كه زرد بود، سرخ شده بود. بابا دستش را بريده بود. قطرههاي خون روي فرش و نصف سيب چكيد. به بابا نگاه كردم. به بابا؟ نه. به چشمهايش. انگار چيز وحشتناكي ديده بود. ديده بود؟ نه. شنيده بود.
چادر مشكي نداشتم. بابا روسري سياه برايم خريد. خاله گريه ميكرد. من تلويزيون ميديدم. داشتند از توي دريا ماهي ميگرفتند. ماهي بود؟ نه. پارچه بود. آهن بود. عروسك بود. يك بچه بود و يك چادر سياه. چادر سياه؟ چادر مادر من؟ توي دريا چكار ميكرد؟!
چند روز ديگر تولدم بود. مامان نيامد. خاله گفت: تولد نداريم. ولي من نُه تا شمع روي حلواها روشن كردم. بابا گفت كه مامان زير خاك است، اما خودش به آسمان رفته. خاك؟ آسمان؟ اما من چادر را توي دريا ديدم. باور نكردم.
مامان توي دريا بود. نه خاك و نه توي آسمان.
گريه ميكردم. گريه؟ يادم نيست. اما روز تولدم همه نمازهايم را به موقع خواندم. مامان گفته بود، ولي خودش نديد. خاله يك چادر نماز به من داد. چادر نماز نميخواستم. داشتم. چادر مشكي ميخواستم. به خاله گفتم كه مامان قرار بود برايم چادر مشكي بدوزد. خاله گريه كرد.
سر كلاس بودم. كلاس چندم؟ يادم نيست. نقاشي ميكردم. خانم معلم گفت: چرا همه كاغذت را سياه كردهاي؟


14 سال و 2 ماه و 14 روز و 9 ساعت قبلمـمـنـون