فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است تنها به کوچه می روم از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم عابران؛ اخمو، کج خیال و عبوس جواب مرا نمی دهند
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز
قلم را بر می دارم چیزی در خاطرم نیست فقط می نویسم تا نوشته باشم ... از تو شروع می کنم که از یک نگاه شروع شدی.... از تو و نگاه و چشمهای خیس و ورق های پاره پاره ستاره های زیبا و من و صد آه و ناله پنجره خسته و پاییز و مشرقی نو آسمان و دلتنگی من و یک راه چاره درد من و غربت شعر این راه بی پایان صدای مرده دستان من مرگ دوباره ترنم زیبای دنیای خیالم همه بر باد رفتند با یک اشاره شقایق پرپر شد از دوری توهی روزگار
وقتی گونه اش را بوسیدی، نگران رد رژ لبت نباش... سریع با انگشت هایت روی رد بوسه ات نکش... اصلا فکر نکن به «رد»ها . ...............بگذار ردت بماند. او هم اگر «او» باشد، به ردش فکر نمیکند. میمیرد در لذت لطف و نرمای لب هایت