مهدیس
زني نصف شب از خواب بيدار ميشه و ميبينه که شوهرش در رختخواب نيست به دنبال او به طبقه ي پايين ميرود شوهرش در آشپزخانه نشست بود و در حالي که يک فنجان قهوه هم روبرويش بود . در حالي که به ديوار زل زده بود در فکري عميق فرو رفته بود... _زن او را ديد که اشکهايش را پاک ميکرد و قهوهاش را مينوشيد... _زن در حالي که داخل آشپزخانه ميشد آرام زمزمه کرد : "چي شده عزيزم؟ چرا اين موقع شب اينجا نشستي؟" شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر ميدارد و ميگويد : هيچي فقط اون موقع هارو به ياد ميارم،20 سال پيش که تازه همديگرو ملاقات ميکرديم، يادته؟ _ زن که حسابي تحت تاثير احساسات شوهرش قرار گرفته بود، گفت: "آره يادمه... شوهرش به سختي گفت: يادته وقتي پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که يا با دختر من ازدواج ميکني يا 20 سال ميفرستمت زندان ؟! _آره اونم يادمه... مرد آهي ميکشد و ميگويد: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم..!!
مهدیس
كارهاي بزرگ از دست ما برنمي آيد، اما مي توانيم با عشقي بزرگ، كارهاي كوچكي انجام دهيم !
مهدیس
اگر شروع به قضاوت كردن در مورد مردم بكني، وقت پيدا نمي كني كه آنها را دوست داشته باشي!
مهدیس
من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن ..دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن ..حق کسانی که نمی دوند..!
مهدیس
اس ام اس مرامی جدید.. کلنگتیم عمله..!!
مهدیس
شعر زيبا حميد مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او..(گویا اینجوری بوده!)
مهدیس
يكي به پسرش مي گه مي خوام برات زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه...ميگه : دختر بيل گيتسه! نمي خواي؟ پسر لبخند ميزنه و مي گه : باشه! بعد مي ره پيش بيلگيتس مي گه : دخترتو عروس نمي كني؟ مي گه نه! ميگه : پسرم معاون رئييس جمهوره ها! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه : باشه! بعد مي ره پيش رئيس جمهور مي گه : معاون نمي خواي! ميگه نه! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور! رئيس جمهور لبخندي مي زنه و مي گه باشه!
مهدیس
من گمان مي کردم ...دوستي همچون سروي سرسبز... چارفصلش همه آراستگي ست... من چه مي دانستم... هيبت باد زمستاني هست... من چه مي دانستم... سبزه مي پژمرد از بي آبي... سبزه يخ مي زند از سردي دي... من چه مي دانستم... دل هر کس دل نيست... قلبها ز آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند..!
مهدیس
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کا[!]ت...لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی...پر هایش را بزن..خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت می کند !
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
15 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبلفقط داستان بود
آخیی..الان ترسیدین؟! اونم از موجود بی آزاری مثله من..!!
15 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلترسیدم ناراحت شی
15 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه قبلنه..نارحت نشدم..شوخی بود..
15 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبل
15 سال و 10 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 3 دقيقه قبل