مهدیس
احساسِ درموندگی و حماقت توامان می کنم ....
مهدیس
همش ... ادا هایِ عجــیب و غریـب !
مهدیس
واقعاً .. آدم هم انقدر آنرمال !!
مهدیس
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم ! ... نازنینم ، تو چرا بی خبر از ما شده ای !
مهدیس
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم ... بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی !
مهدیس
زیرِ یک سنگِ کبود ... در دلِ خاکِ سیاه ... می درخشد دو نگاه ... که به ناکامی از این محنت گاه .... کرده افسانه هستی کوتاه !!
مهدیس
تا بال و پَرم بود ز دامم نرهاندی ... امروز رهاندی که مرا بال و پری نیست !
مهدیس
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم ... همه وعده مکر باشد ، بفریـبد او شما را !
مهدیس
من آن مرغم که افکندم به صد دام بلا خود را ........ به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را ..... نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل ..... به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را !
مهدیس
منم امروز و همان راهِ دراز ... منم اکنون و همان دشتِ خموش ... من و آن زهرِ ملال .... من و آن اشکِ نیاز !
مهدیس
می روم خوش به سبکبالیِ باد .... همه ذراتِ وجودم آزاد ..... همه ذراتِ وجودم فـریاد !
مهدیس
لطافتِ هوایِ باز و بادِ بامداد را .... زِ گیسوانِ دختری --- که از میانِ پنجره ، فِشانده جویِ مویِ نرمِ خویش را به دوشِ باد --- روایتی رها و عاشقانه می کنم !