چند وقت پیشا دوتا موجود خبیث@علیرضا و @*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜƷ *°• داشتن منِ طفل مظلوم اذیت میکردن فی الواقع منم کم نمی اوردم بعد یه دفعه دلم هوس آلوچه کرد بیخیال بحث شدم رفتم سر یخچال این وسط بخاطر فاصله ایی که افتاد سارا پ .خ داد مظاهر دوست خوبم اگر با حرفام باعث شدم ناراحت بشی معذرت میخوام من اون لحظه => انگاری داشت نامه خدافظی میداد حس جدایی مظاهر از سارا و عَیضا بهم دست داده بود
والآ این مسافرت ما چیز خاصی نداشت ولی یه عبضی بود که همیشه بغلم بود اصن دیونشم هرجا میرفتیم فقط به لامپ و روشنایی خیابون نگاه میکرد اصن مَنگ میشد طوری که دهنش باز میشد انگاری از تعجب مغزش داره میره تو کما عاشق خندهآشم
پسر عموم داشت اس بازی میکرد گفتم با چند نفر اس بازی میکنی گفت دونفر باهم دختر خاله اند من :چطوری میگه یه روز که با یکشون قرار داشتم دختر خاله اش هم باش اومد بهم گفت داداش نداره منم داداش شدم یعنی من الان کشته مرده پیوند خواهر برادریشونم
الانم از مشهد اومدم اصنم خوش نگذشت 3روز بودم یه سره خوابیده بودم جایی نرفتم هیچی هم نخریدم آخرین روز بختم باز شد رفتم حرم اونم پسر دایی-م بغلم بود یه سره گریه میکرد اصن نمیدونم چی شد امروزم تو راه با تریلی #تصادف کردیم در ماشینمون سمت #من کاملا لِه شد بد بختی هنوز زندم این بود سفر زهر ماری من
از کنار یه مغازه نزدیک حرم رد شدیم یارو جدی گیر داد بیا واسه پدرزن مادرزنت سوغاتی بخر آخه دختر خالم کنارم بود فکر کرد زنمه منم کم نیاوردم رفتم قیمت گرفتمبعد گفتم یه دور بزنم برمیگردم
الان داشتم کلیپآ که دیشب مردم ریختن خیابون واسه شادی میدیدم خدا وکیلی همشون واسه خودشون یه پا رقاصن یه پسرِ بود یجور قِر میداد انگاری در خلقتش سهل انگاری شدهیه دخترو پسر اومده بودن وسط خیابون ولوم ماشین بالا هیچی دیگه دیگران را به فیض رسوندن تا باشه از این شادیآ
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 4 ساعت و 57 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه