†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گنجه ای آشفته گوشه کهکشانی پرت. زاویه های بسته و آغوش گشاده. پس کوچه های حسرت و افق های بی پرنده. چشم باز کرد. هیچ نبود، زادن و زیستن و رفتنش.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دشت یکدست خیس از آسمان نیمه ابری.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
او شاد است و در روزهایش پیچیده می شود؛ شکلاتی تلخ با روبانی سیاه !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هر اتفاق، قانونی نا نوشته دارد و هر رویا، خاک بی گلدان یک شرمساریست که هر روز ، شخم می زند: زندگی باز( زندگی بسته.)
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خورشیدِ خواب رفتهء من! جان خودت ـ که حرف نداری ـ جان مرا ـ که خواب ندارم ـ طلوع کن.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هرچه میگویم شرح باران را نهایت نیست چشمهایت را حافظ و سعدی و مولانا کم آوردند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خواستم چشم هایش را از پشت بگیرمــــــــ.....!!! دیدم طاقتـــــــ اسم هایی که میگوید را ندارمــــــ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خـدایــــــــآ زنـدگـیمون تــه گـرفـته یـه همـش بزن دمتـ گـــرمـ..
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاهــى تمـــام قــــــرار آدم در بيـقـراريش بــــراى يك نـفـر جمع مى شود آنقـدر بى قـــرارش مى شوى كه دلـــت ميخــــواهد يك شب هـمـه زنـــدگيت بشـود نگــاه و نگــاه و نگــاه آنقــدر از تـــه دل نگاهـــش كنى كــــه تمـــام بشـــوى گاهى يك نفر همه زندگيت مى شود ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بگذار باور کنم ... دست هایم ، توانایی این را دارند که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ... تا با من حرف بزنی !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دلــــم کـــه میگـــــیرد قـــــدم میـــــــزنم در سنــــــــگ فــــــــرش های خــــــــیابـــــــان روی رد پــــاهــــــــای تـــــــو ! چه حس خوبیستـــــــــ . . وقتی من ، تــــــــــــــــو میشوم !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روزگاری ست ک ترس می بارد... بیا خوشترش بداریم... هنوز ب طلوع مانده است..
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در دلم ناگفته ایست نگفتنی ...نوشتنیست اما نخواندنی برای که بازگویش کنم که بشنود اما نشنیده بگیرد؟
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 9 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 1 ساعت و 55 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 15 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 4 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!