†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چشمهاتْ غزل، لبهاتْ غزل، بوسههاتْ غزل؛ ... کاش حافظِ اینهمه غزل من بودم!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تالاپ... ماه بر بام خانه ام می افتد. ادامه ی بارانها همیشه زیبا نیست. و همین طور ادامه ی رؤیاها.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
" دلم یک دل سیر دیدنت را میخواهد، سیر شده از نبودنت، تو که می آیی ، هوای اینجا بهاری تر می شود ؛ حتی در گرمای طاقت فرسای تابستان ..! "
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آمده بودے کــِ بروے رسمـ چنین استــ تو بیا و بمان میخوآهمــ رکورد دار شوے در بر ـهَم زدنِ عادتــــ هآ
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دست به دامن خدا که می شوم چیزی آهسته درون من به صدا می آید که... نترس! از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روی ایوان کهنه چند تکه مهربانی افتاده است سرم را بالا میگیرم تو هنوز مرا دوست داری . . .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دلم گرفته ،به اندازه ی تمامی دلتنگی های دنیا دلتنگم،دلم گرفته،به اندازه ی تمام تنهایی های عالم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
فصل عوض میشود جای آلو را خرمالو میگیرد جای دلتنگی را دلتنگی!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
پس از مرگ حوا ؛ آدم گفت : هرجا که او بود بهشت بود! خاطرات آدم و حوا
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
شــاید تــــُو سُکوتِ میانــِ کلاممــ باشـﮯ دیدهــ نمیشو ی امـــّــا من ، تـــُو را احســـاس میکنم شــاید تــــُو هیــاهویــــِ قلبمــ باشـﮯ شنیده نمیشو ی امـــّــا من تـــُو را نفســ ـــ میکشم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
کسی به فکره گل ها نیستــــ کسی به فکره ماهی ها نیستـــــ کسی نمیخواهد باور کند که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده استـــــ که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشــــود و حس باغچه انگار چیزیــــــ مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده استـــــ. حیاط خانه ی ما تنهاستــــ، حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر نا اشنا خمیازه میکشــــد و حوض خانه ی ما خالیستــــــ. ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتنــــــد و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه می آیـــــــد حیاط خانه ی ما تنهاستــــــ!!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هي زمان بمان من از اينجاي زندگي خوشم مي آيد ! پياده مي شوم !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گُم شده چون کبوتری در جبروت برجها.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ورق زد و به آسمان نگاه کرد: ستارهای خندان، عبوس ، پرحرف ، خاموش... پاییز به انتها رسیده بود. دیگر هیچ پسته دهان بستهای خندان نمیشد.
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 1 ساعت و 54 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!