†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گـاهـی وقـتـا دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد که زُل بـزنـی بـهـم و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا /زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
این روزها...
بیشتر از قبل ،حال همه را میپرسم...
سنگ صبور غم هایشان میشوم...
اشکهای ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم
اما...
یک نفر پیدا نمیشود
که دست زیر چانه ام بگذارد...
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تـــــــو برایمــــــ بگو
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تاب بنفشه میدهد طره مشگسای تو/-پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس /توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
پر از " بغضم " امشب شانه ات . . . ساعتي چند " رفيق " ؟؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تـــو که نیســـتی دَســت بـه شـــعر میـــبرم پَریشـــان میــشود مــُـویـَش گــم میشـــوم درایــن آشــــفتــــگی... "نیلوفر ثانی.شباهنگ"
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سلام دوستان خوبم شبتون بخیر
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تـــو هــر چـه مـیخـواهـــے دور بـاش مـــن ایـنـجــا هـــر صـبح یـاد تـو رو به لـــبهــام مـــے دوزم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دِل كـَندن از تـو باهـَمه عـِشقي كـه داشـتَم بــِهتـ مـَنُ به ي جا رِسونـد كـِ حالا تـو چشـماے يـكي زُل بــِزَنُمُ بــِگَم : عاشـقَمـے ؟ خـُب بـ درك ... !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تو از خود دور شو تا واصل آئی/که خودبین حالت واصل چه داند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سلام بر همگی و روزتون بخیر
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 17 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 15 ساعت و 16 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!