آرمان
دیروز یک نفر آمد جلو و گفت : فلانی ! چقدر پیر شده ای ! یادت می آید که فلان و بهمان …. و من هر چه فکر کردم نشناختمش ! او از خاطره ها می گفت و من سعی کردم بشناسمش ! سرم درد گرفت ! خداحافظی کردم وموقع دست دادن ، سردی آیینه را حس کردم
آرمان
یه روز یه دهه شصتیه با یه دهه هفتادیه ازدواج می کنه. بچشون از تقابل ایجاد شده بین "سنتگرای الکی شاد" و "مدرنیتگیه افسرده وار قطبی" خود کشی می کنه میمیره!
سحـــر خاتـــون
من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد عشق و هوس می ارزد .....!
سحـــر خاتـــون
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو
تو بی وفا بودی ولی اونی که برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینم کلام آخرم . . .
سحـــر خاتـــون
وای كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها كشیدم و..... تو نیامدی نیامدی تا ببینی بی توچه تنهایم نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین معشوقه ی دنیا هستی تا یادت نیاید روزگاری كه تمام دنیایم بودی
آرمان
گاهی لازم میشه ، یه گوشه ای بایستی و با یک نفس عمیق چشم در چشم روزگار بگویی : . . . . . . . . خوب بسه دیگه ، خیلی خندیدیم
P A R $ A
شب بود باران نمي باريد……….شکوفه لبخند نمي زد………… اولين شب بود و پي اش هزار شب و پيشش هيچ شب…………..از آسمان برف مي آمد و تو نگاهت را در کوله باري خواستني گذاشتي و عزم رفتن کردي……… فاصله ي نگاه تو تنها به اندازه ي يک نت بود………نه يک پرده…….تنها نيم پرده………..ديگر اشک هايم هم برايت حرمت نداشت…………… به پنجره((ها)) کردم…………….چقدر برف….:.((عزيز امشب نرو برف هم بهانه اي است براي نرفتتنت………)) و تو ………….ساده حتي بي هيچ لبخندي يا حتي کلامي رفتي……….. و امروز فرداي ديشب……………………عجب فاصله ي نگاهمان را زياد کردي………….
P A R $ A
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره صداي ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنيدن نـداره توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه … از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره خيلي وقته ، قصه ي اسب ِ سفيد ، کهنه شده وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
P A R $ A
مــــن و يــــــــاد تـــــو بـه سـاز عشـق مـي چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـتبسـاط گـــل بـه لـب دا…رم بيفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟ تمــــام شهــر خـوابيــده ، مـن بــه يــاد تــــــــو بيــــدارم سـراپــا چشــم ديــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت خيــال عــاصيـــم امشــب ، اميــد دسـت گـرم تـــوسـت چـه خـوش بخشيـده رويــايــي بـه مـن لبخنـد پنهــانـت بـه هــــــم زد يـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را چــه کــاري کـرده اي بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟ چـه بـنــوازي چـه نـنــوازي غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو تــن و دل را بـپـيـچــم در حـــريــر عشـــــــق ســـــوزانـت
P A R $ A
هيزم شکن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شک کرد که همسايه اش آن را دزديده باشد براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يک دزد راه مي رود مثل دزدي که مي خواهد چيزي را پنهان کند پچ پچ ميکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که ……. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصميم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضي برود. اما همين که وارد خانه شد تبرش را پيدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت: و دريافت که او مثل يک آدم شريف راه مي رود حرف مي زند و رفتار مي کند.» امام علي(عليه السلام) به مالک اشتر اي مالک! اگر شب هنگام کسي را در حال گناه ديدي، فردا به آن چشم نگاهش مکن شايد سحر توبه کرده باشد و تو نداني
P A R $ A
هندويي عقربي را ديد که در آب براي نجات خويش دست و پا ميزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نيشش بزند ! با اين وجود مرد هنوز تلاش ميکرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب دوباره سعي کرد او را نيش بزند !!! مردي در آن نزديکي به او گفت : چرا از نجات عقربي که مدام نيش ميزند دست نميکشي ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضاي طبيعتش نيش ميزند طبيعت عقرب نيش زدن است و طبيعت من عشق ورزيدن ... چرا بايد از طبيعت خود که عشق ورزيدن است فقط به علت اين که طبيعت عقرب نيش زدن است دست بکشم ؟! هيچگاه از عشق ورزيدن دست نکش هميشه خوب باش حتي اگر اطرافيانت نيش بزنند... سخن روز : انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد
P A R $ A
وقتي تو در نظرم مي آيي تمام تمامم لبريز مي شود از دلتنگي. انگار که سالهاست نديدمت. بهترينم... ... ... وقتي تو به يادم مي آيي دلم پر مي شود از قصه هاي ناگفته اي که با نبودنت هميشه ناگفته مي ماند... وقتي تو به يادم مي آيي دلم پر مي شود از نام مقدست که هيچگاه به آن نخواندمت... وقتي تو به يادم مي آيي... وقتي تو به يادم مي آيي ... وقتي تو به يادم مي آيي... دلم خيلي هوايت را مي کند... دلم خيلي برايت تنگ مي شود... انگار... ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند...
P A R $ A
وقتي به تو فکر مي کنم تمام وجودم جامي مي شود لبريز از حضور تو...
وقتي به تو فکر مي کنم تمام دلم لبريز مي شود از عشق حضور تو...
وقتي به تو فکر مي کنم تمام جانم لبريز مي شود از...
مهربانم چه بگويم که زبانم از قصور خود شرمسار است...
جانم، عزيزم...
باور کن...
P A R $ A
وقتي به تو مي انديشم... وقتي به تو مي انديشم انگار چراغي در قلبم روشن مي شود... وقتي به تو مي انديشم انگار در قلبم چراغاني مي شود... وقتي به تو مي انديشم انگار گلي خوشبو در درونم جوانه مي زند... وقتي به تو مي انديشم انگار بوي خوب تو را در تمام وجودم حس مي کنم... مهربانم اغراق نمي کنم... باور کن...
P A R $ A
يک سبد درد ، يک گلدان مرگ ، و لباسي سفيد براي جشني بزرگ خواه ناخواه همه دعوت ميشويم . . .