دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
مطهره ورژن ِ پسرونه : )
مطهره ورژن ِ پسرونه : )

خوشم میاد همه تریپ برداشتن...خودمو نمی گما....

مطهره ورژن ِ پسرونه : )
مطهره ورژن ِ پسرونه : )

باورمـــــــــ کــــــــــــــــــــن... وای از عــــــــــذابــــــــــم...

مطهره ورژن ِ پسرونه : )
مطهره ورژن ِ پسرونه : )

من ...من هر جا باشم ...توزندگی تو سختیاشم ... خاکسترم کــــــــــــــــــــن تو پر پرم کـــــــــــــــــن

مطهره ورژن ِ پسرونه : )
مطهره ورژن ِ پسرونه : )

خوبیِ کیبورد خراب اینه که به راحتی میشه روش کتاب گذاشت...والا

الهه
الهه

آخییییییییییییییش عجب فازی داد این غذا

الهه
الهه

هر چقد با خودم کلنجار رفتم چیزی نخورم نشد ترجیحن الان رفتم سراغ یخچال اندازه ی یه ماهیتابه لوبیا ریختم برا خودم گرم کردم توش نون تلیت کردم ب همراه یک عدد پیاز و مقداری آبلیمو و مقدار زیادی روغن زیتون می خوام بخورم یعنی در حد مرگ عاشق لوبیامااااااااا

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

یهو دلتنگ جوانمردی شدم...

ⓟⓐⓡⓘⓐ
ⓟⓐⓡⓘⓐ

امروز صُب رفته بودم اداره مامانم بعدش با هم بریم بیرون بعد این مسئول آمارا اومد گفت زنگ بزن به همه شعبه ها این متنو بخون تایپ کنن حالا من قیافم اینجوری مامانم اینجوری مامانم شروع کرد تلفن زدن از ساعت 9 منم اینجوری تا شُد ساعت یک این خانوم مسئوله اومد خطاب به مامانم دخــتـــرم چقدر با تلفن حرف میزنی مگه شما کار نداری گردنت خشک نشد فکت درد نگرفت ؟ منم که دیدم اینا رو گفت آماده شدم هرگونه حمله ناگهانی از سمت مامانمو دفع کنم مامانم یهو پاشد با آرامشو لبخند تلفونو کوبید و من فهمیدم این آرامش ،آرامشه قبل طوفانه یوهو دیدم کاغذا همه رو هوا پخش شد همه وسایلای رو میز هُررررری ریخت زمین تلفن پرت شد جلو پای مسئوله حالا مسئوله اینجوری من اینجوری دیدم یوهو مسئوله این جوری شد بعدم به سرعت خودشو از اتاق پرت کرد بیرون فکر کنم فهمید شکر زیادی خورده هیچی دیگه الانم زنگ زد از مامانم معذرت خواهی کرد

آناهیتا
آناهیتا

یا خدا...فکر کنم مهمونی که الان اومد تو ماه عسل ،گیرنده قلب مهران هست...

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

حوصله حرف زدن ندارم.امیدوارم مامانم خودش گوشیو ببینه

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

سوزش چـِــشم

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

هنوز بیدار نشده بغض کنی....تو تنهایی خودت چند قطره اشک بریزی بلکه اروم بشی....

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

درست حسابی نخوابیدم...هی استرس...بعدم اعصابمو داغون کردن...الان به شدت دلم میخواد باهاش دعوا کنم

bano °✿ روزهای رویایی °✿
bano °✿ روزهای رویایی °✿

امروز یکی از مشتری ها زنگ زده بود گفت میام اون دفتر رو تو سرتون خراب میکنم منم در کمال آرامش گفتم باشه ما منتظریم که شما بیاید .......... بدتر اعصبانی شد تلفن رو قطع کرد....

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

گرما داشت یکی از گلدون های ام رو میسوزوند؛دست به کار شدم و قلمه اش زدم؛82شاخه شده،فکر کنم باید فکر 8تا گلدون براش باشم